۱
پرونده ي اين شماره ماهنامه فيلم درخصوص فيلم درباره الي را حتما بخوانيد . آنقدر يادداشت هاي خوبي دارد كه مي توان از هركدامشان لذت برد . و استثنائا يك يادداشت هم دارد كه خوبيش اين است كه وقتي مي خوانيدش مولفه هاي يك مطلب بد را متوجه مي شويد . همان ماجراي ادب از كه آدموختي . كلي فوايد دارد . كافيست اگر خواستيد مطلب بنويسيد بخوانيد و مثل آن ننويسيد .
البته اين حرف من را زياد جدي نگيريد . اصلا نامش را بگذاريد نقل قول يكي از خوانندگان معمولي اين پرونده .
در پرونده ي فيلم درباره الي يادداشت شاهرخ دولكو و حميدرضا صدر و جواد طوسي خيلي خوب بود . مثل هميشه سرحال و با منطق و داراي نثري قوي و صد البته ساده . در يادداشت جواد طوسي هم مثل هميشه نگاه تاريخي اجتماعي را هم اضافه كنيد . حتما بخوانيد و مطمئن باشيد بي بهره نمي مانيد و استفاده كنيد . و اما يادداشت رضا كاظمي .
خودتان اين چند خط را ببينيد بخوانيد !!!!!!
الي ناسازه است . غياب ناگهاني الي كاتاليزوري براي قطب بندي متن و تفكيك قطب اجتماعي او و خورده بورژواهاست . ورود ناسازه يه يك اجتماع همگن حتي در صورت عدم وقوع اين رخداد اساسي تفاوت ها را پررنگ مي كند .
خدا به خير كند .
۲
چقدر سينماي اين قرن جديد بد قواره و پوچ شده . البته منظورم اين نيست كه همه فيلمها بد هستند . اما مگر انصاف هست كه در سينماي خودمان چندين سال صبر كنيم تا فقط يك درباره الي بيرون بزند ؟ يا در سينماي جهان كلي فيلم ببينيم تا چندتا شاهكار مثل پنهان و درياي درون و تبعيد و چند تا هم فيلم نسبتا خوب مثل در بروژ و ... ساخته بشه ؟
واقعا اين ماجراي پيدا كردن فيلم خوب معضلي شده براي خودش . ديگر آدم نمي داند چه كند . چند روز پيش دستفروشي را كنار خيابون ديدم كه دي وي دي مي فروخت . بهش گفتم خودت سه تا بده بلكه فرجي حاصل بشه . اين اولين بار بود كه اين كار رو مي كردم و هميشه با كلي وسواس پدر همه فروشنده ها رو در مي آوردم تا فيلم دلخواهم رو انتخاب كنم و فكر كردم شايد ايراد از همين وسواس هاي من باشه كه فيلم خوب ديگه پيدا نمي شه . اما چشمتان روز بد نبيند . بد بود و بدتر شد .
فعلا خداروشكر چندتا دي وي دي روي ميزم دارم كه بشه بهشون دل خوش كرد . مثل ( شبح آزادي و بعضي ها داغشو دوست دارند ) اما به سينماي اين روزها اصلا نميشه دلي خوش كرد .
1
هميشه از بچگي دوست داشتيم حدس هايي بزنيم و بعد از اينكه حدسمون درست از آب در ميومد خيلي خوشحال مي شديم . مثلا وقتي تلوزيون مسابقه اي داشت كه جايزه بين ده تا شماره قايم شده بود . از اول برنامه يه عددي مي گفتيم و وقتي آخر برنامه جايزه توي همون عدد بود با اينكه مي دونستيم يك ريال از اون جايزه هم براي ما نيست اما كيف مي كرديم . بزرگتر كه شديم حدس هامون رو تعطيل نكرديم . اما چيزاي جديدتري رو حدس مي زديم .
يادتون مياد حرفي رو كه قبل از انتخابات بهتون زدم ؟ اين اولين باريه كه حدسم درست از آب در مياد اما ازش خوشحال نميشم . برعكس يه بغضي تو گلومه كه مي دونم خيلي ها اين حس رو دقيقا شبيه من دارند . مخصوصا كساني كه اون كليپ رو ديدند . خدايش بيامرزد و روحش شاد . خيلي حرفها دارم كه بزنم . خيلي حرفها ...
اين روزها پناه بردن به شعر هم عالمي دارد
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت دیوانــه ای به دام جنونـم کشـید و رفت
پس کوچـه های قلب مرا جســــتجو نکرد اما مـرا به عمـق درونم کشـید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت
دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت
2
ديروز توي چندين سايت و وبلاگ اين خبر رو خوندم . هميشه بدم ميومد از گفتن و نوشتن مطالب تكراري و كليشه اي . اما اينبار فرق دارد . ميخواهم من هم اين خبر را توي وبلاگم بگذارم . عادت دارم در خبري كه مي شنوم شك كنم . هميشه اينكار را مي كنم . اما دلم نمي آيد در اين خبر شك كنم . آنقدر زيباست كه اگر هم دروغ باشد كه فكر نمي كنم اينچنين باشد هيچ فرقي نمي كند . به قول جواد رهبر نامه ای است که به اشتباه به چارلی چاپلین نسبتش می دهند؛ این اصلا مهم نیست که کی آن را نوشته ، شما بخوانید روزنامه نگاری قدیمی ، مهم این است که همیشه نکته های ساده ولی عمیقی در آن است به خصوص این بخش آن: « تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی، بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای كسی كه معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مكن. قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یک روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی، سعی كن كه فقط یك نفر باشد، به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدایم دوست دارم.».
اين خبر هم براي من حكم همين حرف جواد را داشت . بعد از خواندنش بغضي گلويم را مي گيرد كه شبيه بغضيست كه گفتم . اما شيرين تر از آن است . به هر حال ما عاشق جادوي سينماييم . نيستيم ؟
دختر 10 ساله پس از دیدن انيميشن "بالا" به آسمان رفت
دخترک 10 ساله آمریکایی که آخرین آرزویش پیش از مرگ دیدن انیمیشن "بالا" بود، به لطف مدیران استودیو پیکسار ـ دیسنی به آرزوی خود رسید و از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار مهر، آسوشیتدپرس اعلام کرد کولبی کورتین 10 ساله که به سرطان مبتلا بود و مشتاقانه دوست داشت "بالا" را ببیند، به دلیل ضعف شدید جسمی نمیتوانست به سینما برود. اما به لطف یکی از دوستان خانوادگی که، به مدیران استودیو پیکسار دسترسی داشت، نسخه دی وی دی فیلم را تماشا کرد و همان شب از دنیا رفت.
مادر کولبی میگوید: از دخترم پرسیدم میتواند تا به نمایش درآمدن فیلم منتظر بماند. گفت برای مردن آماده است، اما تا آمدن "بالا" منتظر میماند. وقتی فیلم را دیدم، واقعا هیچ درکی از محتوا و مضمون آن نداشتم. فقط معنی کلمه بالا را میدانستم و قسم میخورم برای من "بالا" یعنی اینکه کولبی قرار است بالا برود، بالا در آسمانها.
کولبی که از سال 2005 به سرطان عروق مبتلا شده بود، ماه آوریل تبلیغات "بالا" را دید و از همان زمان به تماشای این فیلم علاقه نشان داد. اما وضع جسمانی او این اواخر رو به وخامت گذاشت و شرکتی هم که قول داده بود برای بردن کولبی به سالن سینما به او ویلچر برساند، به وعده خود عمل نکرد. بعد هم بیماری او چنان شدت گرفت که نتوانست از خانه بیرون برود.
تماس دوست خانوادگی کورتینها با مدیران دو استودیو پیکسار و دیسنی نتیجه داد و آنها بعد از اطلاع از ماجرا تصمیم گرفتند یک نسخه از دی وی دی فيلم روي پرده خود را به در خانه کولبی کوچولو بفرستند. کارمند پیکسار همراه با "بالا" عروسکهای شخصیتهای کارتون و چند یادگاری دیگر هم از این فیلم برای کودک بیمار آورد.
کولبی به قدری بیمار بود که حتی نمیتوانست چشمان خود را برای دیدن فیلم باز کند و مادر مهربانانه کنار تخت صحنهها را برایش توصیف میکرد. وقتی مادر از دخترش پرسید که آیا فیلم را دوست داشته یا نه، کولبی کوچولو سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. کارمند پیکسار پس از پایان فیلم نسخه دی وی دی "بالا" را با خود برد؛ با چشمهایی پر از اشک.
کولبی کوچولو که به آخرین آرزوی عمر کوتاهش رسیده بود، همان شب در حالی از دنیا رفت که پدر و مادرش بر بالین او حاضر بودند. حالا مهمترین یادگاری کولبی برای پدر و مادر عروسکهایی است که دخترک هنگام دیدن فیلم در دست داشت؛ نشانههایی از آخرین آرزوی برآورده شده او.
"بالا" داستان پیرمردی بدخلاق است که پس از مرگ همسرش تصمیم میگیرد آروزی مشترکشان را برآورد کند. او هزاران بادکنک به سقف خانه خود میبندد و برای دیدن آمریکای جنوبی به آسمان میرود. اما پیرمرد در این سفر تنها نیست و یک بچه شیطان و دوستداشتنی هم او را همراهی میکند.
1
چه حس خوبي بود كه فارغ از جاروجنجال هاي اين روزها نشستم و يك فيلم خوب را ديدم و فيلم هم آنقدر درگير كننده بود كه امان نداد به چيز ديگري جز خود فيلم فكر كنم . خلاصه اين دو ساعت غنيمتي بود براي خودش و اميدوارم بتوانم خيلي كارها كنم و ازش استفاده كنم . اصغر فرهادي چقدر سريع به بلوغ سينمايي رسيد . فاصله چهارشنبه سوري تا درباره الي آنقدر زياد است كه شايد بهترين كارگردانان ايران اين فاصله را بايد با ده فيلم طي كنند .
درباره الي جواب منطقي سوء تفاهمات چندين و چندساله سينماي ايران نسبت به سينماي هنريست . همه گفتند و كليشه است اگر من هم تكرار كنم . اما درباره الي تنها فيلمي بود كه ديدم و آن را در ليست بهترين هاي سينماي جهان قرار مي دهم . اگر خواستيد ببينيدش شك نكنيد با يك شاهكار طرفيد . شك نكنيد از اولين پلان فيلم تا آخرش تكليف كارگردان مشخص است و مي داند دارد چه مي كند .
خيلي كارها دارم با اين فيلم و اين موجي كه در سينما بوجود آمده و تازه به ما رسيده . حتما خبرتان مي كنم .
2
و اينكه همه در جريان هستيد . چرا ديگر گزافه گويي كنم . همين يك بيت شعر كافيست . اميدوارم نكته اش را بگيريد .
خاك غارت پرور بنياد اين ويرانه ايم
هر كه آمد اندكي ما را پريشان كرد و رفت
1
روزهاي آخر سال گذشته كه بحث داغ سينما حول اتفاقات جشنواره فجر و جنجال هاي مطبوعاتي پيرامونش بود ، پرونده اي را در همين خصوص كار كرديم و سعي كرديم قضاوتي بي طرفانه را پيش بكشيم . متاسفانه با تغيير مديريت ها و بالطبع تغييرات ساختاري كه در حوزه هنري شكل گرفت ، مديريت مجله نقد سينما مجبور به تغيير ساختار نشريه از ماهنامه به فصلنامه شد و در اين بين تنها اين پرونده لطمه ديد كه كلي درباره اش كار كرده بوديم و انتظار داشتيم سر وقت چاپ شود .
اما امروز اولين شماره فصلنامه چاپ شد و نگاهي كه به مطالب پرونده انداختم ديدم كه اين موضوع اتفاقا چندان هم بد نشد . وقتي تب اين ماجرا فروكش كرده قطعا پرونده مي تواند به دور از احساسات تاثير خودش را بگذارد . يادداشت خودم در اين پرونده با عنوان سيمرغ هاي بلورين يا كبوتران جلد است كه بد نيست نگاهي بهش بياندازيد .
در همين شماره فصلنامه هم يادداشتي در خصوص شهرام مكري نوشتم كه مروري كوتاه بر شخصيت سينمايي و آثار كوتاه اش است .
2
داستان بيست ثانيه كه لينكش را هم برايتان گذاشتم يادتان هست ؟ در اين شماره هفته نامه ايران دخت چاپ شده كه اون هم بد نيست نگاهي كنيد و دوباره نظرتون رو درباره اش بگوييد . از جواد رهبر عزيز هم تشكر مي كنم كه تو اين مورد خيلي زحمت كشيد و همراهم بود .
1
اين جريانات و شور و شوق اجتماعي كه در اين چند روز بوجود آمده باعث شده بسيار ياد محسن مخملباف را زنده كنم . البته علاقه چنداني به سينمايش مخصوصا سينماي اين روزهايش ندارم . اما معتقدم تنها كسيست كه جامعه ايران را واقعا خوب مي شناسد و مي شود گفت كه سينمايش نبض جامعه است .
اين روزها ما فارغ از هرگونه بحث سياسي در يك لبه تيغي قرار داريم كه هم برايم خوشحال كننده است و هم نگران كننده . بارها و بارها در مطالبم اشاره كرده ام كه سطح سليقه عوام و كوتاه آمدن بيش از حدشان در بلعيدن هرچه كه جلويشان مي گذارند واقعا ناراحت كننده است . باور كنيد نه مي خواهم از كسي طرفداري كنم ، نه حرف هاي ناسيوناليستي بزنم و از وحدت ملي و مشتي بر دهان دشمن زدن چيزي بگويم . اما خوشحالم كه مردم زنده شدند . آرمان خودشان را هرچند ناشيانه اما به هرحال پيدا كردند . هيچ كسي را نمي توانيد پيدا كنيد كه نظر نداشته باشد و اين خيلي اتفاق خوبيست . مهم نيست نظرش چيست . مهم نيست درك و فهم سياسي اش در چه سطوحي قرار دارد . مهم نيست آرمانش ارزان شدن ماست باشد يا آزادي بيان يا يافتن هويت هاي فردي و اجتماعي اش . مهم اينست كه حرفي براي گفتن دارد . اين يعني هرچه جلويش بگذارند نمي بلعد . يا حداقل تنها فايده اش اينست كه با يك مكث يكي دو ثانيه اي مي بلعد .
اما نكته ي ناراحت كننده اش اينجاست . حالا كه مردم براي اولين بار اينقدر پويا شدند و به آرمان هايي كه استثنائا امسال بجاي ساليان قبل كه شعار بودند بسيار دل خوش كرده اند اگر بعد از روي كار آمدن شخص مورد نظرشان به هر دليلي نتوانند آنها را تحقق يافته ببينند مي دانيد چه مي شود ؟ به جايي مي رسيم كه بايد حسرت بخوريم كه كاش هيچ وقت مردم زنده نمي شدند .
وقتي مي بينم به پرايد و پيكان و سوناتا و موتور هوندا و پولسار و وسپا پارچه سبز مي بندند دلم آروم مي گيره كه شخصي پيدا شده كه فقط براي يك كدوم از اين ها نيست . نه فقط براي سوناتا هستش و نه فقط براي وسپا . براي همه هستش . اما خب چه كنم . اين ترس هم دست از سرم بر نمي داره كه اگر ....
2
امروز دو جوان را در پرايدي ديدم كه صداي ضبط ماشينشان را بلند كرده بودند و پرچم سبز در دست گرفته بودند . يكي شان سرش را از ماشين بيرون آورده بود و داد مي زد آزادي بيان .
توي دلم گفتم خب آزادي بيان دار شديم تو چي مي خواي بگي ؟
3
مي ترسم از ده نمكي بگم . اونقدر به اين بنده خدا گير دادم و نوشتم كه چندبار گفتيد بيخيالش بشم . اما يه كوچولو ديگه مي خوام بهش گير بدم . زماني مردم ما خيلي سياسي بودند و خوب از ايدئولوژي سر در مي آورند . اما مسعود خان همان دوره را در فيلمش اينطور نشان داد كه مردم فرق ايدئولوژي و راديولوژي را نمي دانند . تمام درك يك فيلمسازي كه ادعا مي كند آن دوره را به خوبي مي شناسد اين اندازه است . حالا كه ماجراي جامعه ما به اين اندازه پيچيده و عميق شده و ما افرادي مثل مخملباف را ديگر نداريم تكليفمان جيست ؟ بايد عنان كار را به دست اين آقا بسپاريم ؟
4
اما در كودكي قهرمان هايي داشتيم كه وقتي بزرگتر شديم و ظاهرا عاقلتر ، فهميديم كه چندان هم قهرمان هاي درست و حسابي نبودند . ديگر قهرمان هايي نظير شواليه تاريكي ( كه اتفاقا نه خودش را بلكه فيلمش را بسيار دوست دارم ) سر در آورده اند و عقل ما دنياي آنها را بيشتر قبول دارد .
اميدوارم به من نخنديد . اما اين روزها پخش مجدد كارتون فوتباليست ها برايم خيلي جذابيت دارد و هروقت كه بتوانم با همان شور و شوق دوران كودكي يا نوجواني نگاهش مي كنم . سوباسا تنها قهرماني برايم بوده و هست كه واقعا از زماني كه سن و سال كمي داشتم و با او آشنا شدم تا به الان برايم هيچ فرقي نكرده و ذره اي رنگ نباخته . هنوز كامل ترين قهرمانيست كه ديده ام . امروز نبرد بي نظيرش با ميزوشي را جوري نگاه كردم كه انگار هنوز همان پسر بچه سابقم . اما حيف كه ديگر نمي توانم بلافاصله بعد از تمام شدنش توپ پلاستيكي دولايه ام را بردارم و به كوچه بزنم و وقتي در خانه را باز مي كنم مطمئن باشم كه همزمان همه ي دوست هايم با يك توپ از در خانه شان بيرون مي آيند . حيف كه الان وقتي در سالن فوتبال دور هم جمع مي شويم و شروع به بازي كردن مي كنيم ديگر نمي توانم حين بازي آهنگ تيتراژ را با دهانم در بياورم . اما حالا به جايش تا دلتان بخواهد از بد بازي كردن هاي همديگه ايراد مي گيريم و بد و بيراه مي گوييم . يادش بخير اون دوران فكر مي كردم سوباسا فقط قهرمان فوتبال است .
هركاري كردم دستم به قلم نرفت كه نرفت . بهانه اي براي نوشتن پيدا نكردم . حتي چند فيلم خوب كه اخيرا ديده ام هم نتوانست وادارم كند چيزي درباره شان بنويسم . گاهي اينجور مي شوم . اما ديدم چه بهانه اي بهتر از اينكه روز تولد برادرم را بهش تبريك بگويم و ناتواني ام از هديه دادنم را با شعري جبران كنم . آرزو مي كنم هر جاي اين خطوط و عرض هاي جغرافيايي كه هست حالش خوب باشد . واقعا خوب . ( اگرچه آرزو هم مي كنم وقتي يك سال ديگر بزرگتر شد پيش ما باشد . حتي اگر روز تولدش را فراموش كنيم . به هر حال لطفي دارد كه مي دانم و مي داند چقدر با اهميت تر از همه مسائل اين هستي است ) .
با اين شعر سيد علي صالحي عزيز كاري كردم كه نظيرش را با شيطنت هاي عباس كيارستمي با اشعار حافظ و سعدي به ياد داريم . كمي چيدمانش را عوض كردم كه من هم در اين هديه سهمي داشته باشم . تقديم به برادرم
سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
تا یادم نرفته است بنویسم
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
اما
خدا حافظ ...
خدا حافظ پرده نشين محفوظ گريه ها
خدا حافظ عزيز بوسه های معصوم هفت سالگي
خدا حافظ ! خواهر بی دليل رفتن ها
خدا حافظ !
حالا ديدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده اند
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه محرمانه سخن مگوی
يادت نرود گلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
ديگر سفارشی نيست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ايوان
خانه می آيند
خدا حافظ !
يادتان مي آيد قول مطلبي درباره يكي از فيلم هاي به شدت مورد علاقه ام (درياي درون) را بهتان داده بودم ؟ اين هم از لينكش .
http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-2677.html
مي خواهم يك كتاب فوق العاده خوب بهتان معرفي كنم . اگر نوشتن را جدي دنبال مي كنيد خيلي خوبست كه قواعد آن را هم رعايت كنيد . حتي اگر خواننده متوجه نباشد كجا اشتباه كرديد و كجا كاملا به ادبيات و دستور زبان فارسي پايبند بوديد . بيشتر احترام به سواد شخصي خود آدم است . كتاب مباني درست نويسي اثر دكتر ناصر نيكوبخت كه نشر چشمه آن را چاپ كرده است . اصول ويرايش و ويراستاري در اين كتاب بسيار ساده و روان آموزش داده شده و بسياري از غلط هاي رايج در نوشتن كه ديگر برايمان عادي شده و خودمان متوجه غلط بودن آن نيستيم معرفي شده است .
از اين پس سعي مي كنم هرچند مطلب يكبار ، يك كتاب بدرد بخور بهتان معرفي كنم .
در ابتداي همان يادداشتي كه لينكش را برايتان گذاشته ام شعري از نصرت رحماني نوشتم . چه كنم كه از اين شعر بسيار خوشم آمده و مي خواهم اينجا هم بگذارمش .
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشدهای در عمیق خواب
جدایی چه خیمهای
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشدهای در عمیق خواب
( نصرت رحماني ، مجموعه شعر ميعاد در لجن ، قسمتي شعر اي بي تو من خراب )
سري به اين لينك بزنيد و درباره اين داستان تجربي كوتاه نظرتان را به من بگوييد
http://www.dibache.com/text.asp?cat=5&id=2489
عجب سال سينمايي خوبيست امسال . برخلاف سال پيش كه فيلم ها را به زور مي ديديم . چقدر آدم به اين سينما اميدوار مي شود .
بي پولي را كه متاسفانه قسمت نشد سال پيش در جشنواره تماشايش كنم ، ديروز در سالن نمايش خانه سينما ديدم و عجب تجربه خوبي بود . چه نسل پر انرژي و خلاقي وارد سينمايمان شدند . حميد نعمت الله . شهرام مكري . پرويز شهبازي ، اصغر فرهادي . اگر دقت كنيم در آثار همه اينها ، از عنصري استفاده شده كه در سينمايمان به جز موارد نادري به ستاره سهيل تبديل شده بود . توجه بسيار دقيق به جزييات .
بي پولي واقعا فيلم خوبي بود و قرار نيست اينجا نقدش كنيم . اين پست بيشتر ذوق زدگيم از يك تجربه بي نظير است و به اميد خدا بعد از اكران تمامي اين فيلمها بيشتر درباره اش مي نويسم . اما الالحساب اين را داشته باشيد كه در فيلم هاي زيادي ديده بوديم كه در سكانسي از آن بخنديم و در سكانس ديگري از آن تحت تاثير قرار بگيريم . اما در بي پولي پلاني وجود داشت كه از فرط تاثيرگذاري ، مو بر تن آدم سيخ مي شد و واقعا اگر كمي احساساتي باشيم اشك آدم را در مي آورد و در همان حال آدم نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد . انصافا تا به حال اين حالت را تجربه نكرده بودم . منظورم سكانسيست كه بهرام رادان پنج هزار توماني را از زمين پيدا مي كند و ليلا حاتمي از دستش مي قاپد و ميخواهد به صندوق صدقات بي اندازد و آن كشمكش بي نظير اين دو نفر بر سر اين كار . بي پولي واقعا نمونه ي خوبي براي پيوند دو حوزه ايست كه در سينمايمان به شدت از هم دور شده اند و هركدام براي خود سازي مي زنند . يعني سينماي سرگرم كننده و سينمايي با بار هنري و محتوايي .
باور كنيد بي پولي بيشتر از اخراجي هاي 2 ميخنداند . در اين شك نكنيد و بيشتر از اخراجي هاي 2 با آن همه ايدئولوژي و فكر و ... كه حرفش را مي زنند حرف دارد و اتفاقا حرفهاي خيلي مهمتري هم دارد و برخلاف اخراجي ها اصلا شعار نمي دهد . جالب است كه در جلسه نقد و بررسي فيلم ، تهيه كننده فيلم يعني مرتضي شايسته ( مديرعامل دفتر هدايت فيلم ) بيشتر از خود نعمت الله صحبت كرد و از اين فيلم و آثار قبليش از جمله مادر و جهان پهلوان تختي و ... سخن گفت اما نعمت الله گويي كه قرار نبود دنبال فيلمش هرجا راه بيافتد تا مبادا حرف بي ربطي پشت اثرش بزنند ، بسيار آرام و متين و در حد چند جمله مختصر و مفيد به سوال ها پاسخ مي داد . اين يعني احترام به مخاطب و منتقد . اينكه حرفها زده شده و حالا كمي نوبت گوش كردن است .
علي معلم سالها پيش در نشريه دنياي تصوير در شماره 64 نوشته بود كه اگر قصد ساخت فيلم جنگي داريد ده بار از روي فيلم نجات سرباز رايان ديكته بنويسيد . حالا بايد بگوييم اگر قصد يك فيلم كمدي داريد ، ( آقاي كمال تبريزي و ده نمكي و ... ) ده بار از روي بي پولي بنويسيد .
يادتان مي آيد در مطلبي با عنوان ده نمكي شدن يا مكري بودن در سايت سينماي ما نوشته بودم كه فيلم شهرام مكري خود خود سينماست ؟ حالا بي پولي را هم با همين جمله وصف مي كنم . و مطمئنم كه درباره چند فيلم ديگر امسال هم همين جمله را به كار خواهم برد . در ضمن ، يادمان نرود فقط اخراجي هاي 2 فيلم دوم يك كارگردان نبود . نعمت الله هم فيلم دوم خودش را ساخت . حتي شهرام مكري فيلم اولش بود . كاش كسي پيدا مي شد به مسعود ده نمكي بگويد كه فيلم دوم ساختن دليلي بر ....
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما میداری
چه نازنين كتابيست اين كتاب جديد پرويز دوايي . امشب در سينما ستاره . دوايي آنقدر غرق در خاطرات و نوستالژي هاي بي نظيريست كه واقعا فراموش كرده كه سالهاست كجا و در چه غربتي زندگي مي كند . در مواجهه با اين كتاب آدم حسرت نداشتن نوستالژي نمي خورد چه بسا كه شايد بيش از دوايي غرق در آن باشيم . حسرت بيشتر بابت جنس آنهاست . در جايي از فصل "سرگذشت ما" دوايي مي نويسد :
" بنده اگر راجع به سينماي نحس امروز ( بجز آن استثناء هاي بسيار بسيار معدودش ) بنويسم ، به قول جوانفر " ساطوري " مي نويسم . چه جوري مي شود درباره مردان ايكس يا مردان سياه پوش يا زنان و مزدان خون به پاش " كيل بيل " يك و دو و پنج ، مودبانه نوشت ؟ رابرت ردفورد گفته بود اگر قرار بود كه امروزه روز كار بازيگري را شروع كنم مطلقا جذب سينما نمي شدم ، چون كه در حال حاضر مشكل بتوان در فيلمي ظاهر شد كه آدم درش منفجر نشود . عليرغم كراهتي روز افزون ، چشم اش به چند ثانيه جلوه ي يكي از اين فيلم ها در تلوزيون مي افتد ، از خودش خجالت مي كشد . خدا را شكر كه خوب موقعي از نوشتن درباره فيلم ها كناره گرفتم . نمي دانم تو براي چه نشريه چاپ " خوارج " هفته به هفته درباره فيلم هاي روز چي مي تواني بنويسي؟ در عين حال آدم فكر مي كند بايد اصلا ننوشت و كار نقد و نسيه نويسي را به اين جوانان نورسيده اي واگذار كرد كه به قول ريچارد كورليس ( منتقد تايم ) عاشق همه چيز و هر چيزي هستند كه امروزه ساخته مي شود "
بنده گمان مي كردم دوايي تنها خودش را اينقدر خوب مي شناسد كه هنوز پاي بند تمام سلايق ده سالگي اش هست ، اما حالا فهميدم او نسل من را هم خوب مي شناسد . نسل عاشق همه چيز و هر چيز بهترين تعريفي بود از من و هم نسلان نو قلم من .
دوايي از سينما ستاره و ركس و لاله زار آنچنان پر شور حرف مي زند كه واقعا در عجب مي مانم كه حالا در سال 88 چرا از خيابان وليعصر و ونك و پرديس سينمايي شيك پارك ملت ، آدمهايي اينقدر عاشق در نمي آیند ؟
هرجا هستند تنشان سلامت باد
۲
بعضي فيلمها در زندگي آدم ماحصل دو ديدگاه هستند كه واقعا در صورت برخورد با اين آثار بايد دو دستي بهشان چسبيد و ولشان نكرد . درياي درون براي من همين حكم را دارد . فيلمي كه از نظر سينمايي به شدت برايم قابل احترام هست و از طرف ديگر آنچنان تاثيري بر روح و روانم دارد كه شايد اين تاثير را كمتر پديده اي بتواند بر روي انسان گرد و خاك گرفته امروزي داشته باشد . مطلبي درباره اش نوشتم . اگر تكميل شد حتما لينكش را برايتان مي گذارم .
3
هر مدت يك بار يك شعر ، يك بيت ، يا جمله اي به جانم مي افتد و شب و روزم را مي گيرد . نا خواسته زمزمه اش مي كنم و هر چه سعي مي كنم فراموشش كنم نمي توانم . شعر اين روزهاي من شاه بيت يكي از شعرهاي بي نظير حضرت حافظ است .
رسم عاشق کشی و شيوه ی شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
چندي پيش فيلم اشكان انگشتر متبرك و جند داستان ديگر از شهرام مكري را در سالن نمايش خانه سينما ديدم و اتفاقاتي كه در آنجا افتاد برايم خيلي جالب بود . بعد از آن آقاي مسعود فراستي در سايت سينماي ما مطلبي تمجيدانه درباره اخراجي هاي 2 نوشت . كسي كه چندان دل خوشي از فيلم شهرام مكري ندارد .
اين هم مطلب بنده با عنوان مسئله اين است : ده نمكي بودن يا مكري شدن
http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-657.html
1
روز آخر سال هشتاد و هفت ، سال جديد را تبريك گفتم و امروز ، يعني پانزده روز بعد از تحويل سال ، باز هم تبريك مي گويم و اميدوارم سال خوبي را داشته باشيد .
2
در شماره جديد ماهنامه فيلم كه ويژه نوروز است ، احمدرضا احمدي دوست داشتني چند خاطره تعريف كرده كه بيش از حد برايم جالب بود و سراپا مجذوبم كرد . تمامي 38 اتفاق شيرين و دلنشين بودند . چند تايشان را اينجا مي نويسم .
اتفاق 23 : خانه من و مسعود كيميايي و پرويز دوايي در خيابان ايران بود و اتوبوس خط 8 از اين خيابان عبور مي كرد . پرويز مي گفت يك شب در ميدان توپخانه سوار اتوبوس شدم ، برف بود و سرما ، مسافران در انتظار راننده بودند كه در قهوه خانه مشغول خوردن چاي بود . مسافران از انتظار خسته شده بودند و سرما بود . يكي از مسافران اتوبوس را راه انداخت ، هفت ايستگاه كه رفتيم رسيديم به سه راه امين حضور ، آن مسافر گفت : منزل من اينجاست ، بقيه راه را آقايان براي خودشان يك فكري بكنند . و از اتوبوس پياده شد .
اتفاق 26 : مي گويند خسرو خسروشاهي دوبلور با يك وانت تصادف مي كند ، صاحب وانت بيرون مي آيد و نزاع آغاز مي شود . صاحب وانت به خسروشاهي مي گويد رانندگي كه بلد نيستي ، اداي حرف زدن آلن دلون را هم در مي آوري ؟
اتفاق 27 : بهمن فرمان آرا هنگامي در هتلي در پاريس به وان حمام مي رود ، از وان پر آب فقط دو استكان چاي خوري آب در وان مي ماند .
اتفاق 30 : در زمان جواني ما ، سعيد نفيسي براي همه ي كتاب ها مقدمه مي نوشت . مي گفتند نفيسي حتي كتاب ها را هم نمي خواند . يك بار بيضايي به من گفت : احمدرضا ، بيا كتابي چاپ كنيم روي جلد بنويسيم بدون مقدمه اي از سعيد نفيسي .
اتفاق 33 : پرويز دوايي مي گفت در محله ما يك الكتريكي بود كه برق نداشت ، لامپ كه مي خريديم مي گفت لامپ را در خانه روشن كنيد ، مرا هم در جريان بگذاريد .
3
اين روز ها به اين نتيجه رسيدم كه واقعا فيلم خوب نسبيست . يعني اگر اين روزها آشنايي منو در مترو ببيند و بگويد : اخراجي هاي 2 را ديدي ؟ ميگن خيلي فيلم توپيه .
در جوابش ميگم : آره . حتما برو ببين . خيلي حال مي كني
4
وقتي همه خوابيم را دوباره ديدم . چقدر بد بود . بدتر هم شد . به قول يك دوستي ، وقتي همه خوابيم همه چيزش عاليست ، دكوپاژ استثنايي ، بازي هاي مناسب . تدوين و ريتم و ... . اما فيلم بديست . راست مي گفت . فيلم بسيار بديست .
مي گويند اورسن ولز هميشه فكر مي كرده كسي در تعقيبش است . تاثيرش هم در نشاني از شر كاملا مشهود است . نميدانم اين را چه كسي گفته ، اما اگر مي دانستم كيست بيضايي را به او معرفي مي كردم تا اورسن ولز را بيخيال شود .
5
تصميم گرفته ام پاسخ كامنت ها را در خود صفحه نظرات بدهم . پس اگر نظر يا سوالي داريد ، يا بحثي را پيش مي كشيد ، حتما سر بزنيد و جوابش را زير كامنتتان بخوانيد .
6
. اين پست را تقديم به برادرم و همسرش مي كنم كه اين روز ها در غربت به سر مي برند . از احمدرضا احمدي يادي كرديم ، پس چه خوب است شعري هم از او بگذارم .
چرا مرا
با ظرف هاي شكسته مقايسه مي كني
من كه هنوز مي توانم تو را صدا كنم
من كه هنوز برگ زرد را نشانه ي پاييز مي دانم
تنها گاهي از نا اميدي
با افسوس آهي مي كشم
سپس پنجره را در سرما مي بندم
هنوز تفاوت ميوه هاي تابستاني و زمستاني را مي دانم
همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم
سال تحويل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پيري من و تو آغاز شد
( مجموعه شعر ساعت ده صبح بود )
برنامه هاي سينمايي تلوزيون را چندان دنبال نمي كنم و اشتياق خاصي به پيگيري شان ندارم . اما بر حسب علاقه اي كه به سينماي دهه 60 و بخصوص 70 فرانسه دارم ، برنامه ي اين هفته ي سينما اقتباس كه روز يك شنبه از شبكه چهار پخش شد را ديدم كه فيلم مزاحم ساخته ادوارد مولينارو محصول سال 1973 فرانسه را براي پخش در نظر گرفته بود .
فيلم يك نمونه ي عالي از نوعي كمديست كه متاسفانه در سينما و بخصوص آثار تلوزيوني ما شديدا به ابتذال كشيده شده و هنر كمدي سازيمان با نوعي اراجيف گويي و لودگي اشتباه گرفته شده . قرار نيست درباره ي اين فيلم صحبت كنم . بيشتر از تماشاي يك برنامه سينمايي عالي ذوق زده شدم . اما خداكند فرصتي پيش بيايد تا درباره ي اين نوع كمدي بيشتر بنويسم . كمدي كه مخاطبش را در روايت و موقعيت دراماتيكش آنقدر سرحال و شاد مي كند كه نيازي ندارد به توانايي منحصر به فرد بازيگرانش . البته اين فيلم علاوه بر اينكه از اصولي ترين نوع كمدي بهره مي برد ، از يك مدل تلفيقي كه چند دهه ايست در سينما از آن استفاده مي شود ( يا شايد سابقه ي ذهني من تا اين حد ياري مي كند ) بهره مي برد كه به نوعي كمدي و تراژدي را در هم مي آميزد و به نوعي مخاطب را از سرخوشي بيش از اندازه حين تماشاي فيلم به خودش مي آورد تا جلوه هاي ديگري از فيلم را هم به او عرضه دارد . نمي دانم شايد نوعي فاصله گذاري برشتي باشد شايد هم نه . ولي به هر حال تا حدودي همان كاركرد را دارد . البته فيلم مزاحم چندان نمونه ي خوبي از اين نوع مدل تلفيقي نيست . ولي رگه هايي از آن را در خود دارد . شايد نمونه ي عالي و دم دستي آن فيلم در بروژ ساخته ي مارتين مك دونا باشد كه باز هم خداكند فرصتي پيش آيد تا درباره اش بيشتر بنويسم كه واقعا فيلم خوبيست . بگذريم .
اين سينما اقتباسي كه من ديدم حقيقتا يكي از سينمايي ترين برنامه هاي تاريخ تلوزيون ما بود . ( البته تنها اين قسمت از آن ) . چرا كه علاوه بر توضيح مفصلي كه بر انواع اقتباس سينمايي داشت ، نوعي احساس نوستالژيك را براي سينما دوستان ايجاد كرد . صحبت از رزمنا و پوتمكين سرگئي آيزنشتاين و شاهين مالت جان هيوستن و نفس دوم ژان پير ملويل و رواني هيچكاك ، تا رواني گاس ونسنت و تسخير ناپذيران برايان دي پالما تا حتي بازي هاي خنده دار ميشاييل هانكه و بازمانده اسكورسيزي ، به خودي خود كلاس سينمايي يك برنامه را زير و رو مي كند و انصافا خاطره ساز مي شود و اساسا اين قسمت از برنامه سينما اقتباس ، يك تاريخ ، سينما بود . نه تاريخي از سينما .
اميدوارم برنامه هاي سينمايي تلوزيون كه درباره ي همه چيز صحبت مي كنند الا سينما ، بيشتر به سمت اين نوع نگاه حركت كنند و از جاده خاكي زدن هاي مكرر دست بردارند تا باز هم بتواند بيننده هايشان را تا ثانيه آخر برنامه سرجايشان بنشانند .
پيشاپيش سال نو مبارك
اين هم عيدي بنده به شما :
" به نا اميدي ازين در مرو، بزن فالي بود كه قرعه ي دولت به نام ما افتد "
نگاهي مختصر به فيلم آنجا اثر عبدالرضا كاهاني
عبدالرضا كاهاني را دوبار ، بار اول از طريق برنامه ي دوقدم مانده به صبح كه همراه با شهرام مكري مهمان محمد صالح اعلا شده بود ، و بار ديگر در جلسه نمايش و نقد فيلم " آنجا " در انجمن منتقدان خانه سينما ديدم . بار اول بسيار كم حرف و مغرور به نظرم آمد . اما بار دوم كه اتفاقا در صندلي كناري من نشست و باهم فيلم را ديديم و گپ كوتاهي هم زديم دقيقا برايم برعكس جلوه كرد .
حقيقتا نبايد انتظار داشته باشيم با شرايط فعلي سينما ، اين فيلم اكران شود . اگر اين فيلم را بخواهيم در ليست پا در هوا هاي سينمايمان اضافه كنيم ، قطعا فيلم هايي پر سروصدا تر و مطرح تر آنقدر زياد هستند كه نوبت به نگاه و نظر مجدد به اين فيلم نرسد . اما اين انتظار كاهاني ، انتظار به جايي است كه توقع داشت فيلمش بيشتر ديده شود .
" آنجا " فيلم خوبيست . با همه ي ايراد هاي ريز و درشتش . و معتقدم آنجا را نبايد با نگاهي كه به سينماي معمول ايران و جهان داريم نگاه كرد . بايد آن را از دريچه ي چشم كاهاني ديد كه تازه از سينماي كوتاه بيرون جسته و تماما به فكر به تصوير كشيدن دغدقه ها و ذهنياتش نيست و بايد كمي هم تقلاي ماندن داشته باشد . به همين دليل است كه در اين مطلب قرار نيست فيلم او را نقد يا تحليل كنيم . تنها نگاهي گذرا آنهم از زاويه اي متفاوت به او داريم .
شايد كاهاني بيست خيلي پخته تر از كاهاني" آنجا " باشد . ولي " آنجا " از يك نوع فضاسازي بهره مي برد كه كمتر در سينمايمان شاهد آن هستيم . اين فضاسازي قطعا بايد در سينما به عنوان يك بستر براي رشد و بلوغ فيلمنامه جدي گرفته شود . در" آنجا " اين فضاسازي به خوبي صورت گرفته است ، اگرچه در اين فضا ، فيلمنامه اي به رشد و بلوغ نمي رسد و اساسا فيلمنامه ناقص هست . به اين دليل است كه مي گويم كاهاني آنجا چندان پخته نيست و اين فيلم را بايد از دريچه ي چشم كاهاني ديد . به عنوان مثال ، فضاسازي بي نظيري كه در فيلم در بروژ ساخته مارتين مك دانا شاهد آن هستيم ، به شكل مطلوبي پتانسيل رشد فيلمنامه چه به لحاظ روند داستاني و چه به لحاظ نظام معنايي و زيبايي شناسانه ي فيلم را دارد .
فيلم اخير او هم كه در جشنواره ي فيلم فجر هم تاحدودي موفق بود ، از بركات اين سليقه ي خوب كاهاني در فضاسازي بي بهره نيست . اما در" آنجا " او بيش از اينكه به فكر فيلمش باشد ، به فكر همين عنصر است و به اين دليل است كه توجه هر مخاطبي را به خود جلب مي كند . البته فضاسازي كاهاني چندان بي ربط با ساختار هم نيست . كنتراست تاحدودي بالاي فيلم ، سياه و سفيد بودن ، انتخاب بازيگرها كه به شدت با وسواس بوده ( اگرچه بازيگر نقش اول در چند حوزه ي ديگر از جمله فيلمنامه و موسيقي هم با كاهاني همكاري داشته ) ، لوكيشن هاي مدرن ( و نه مجلل ) ، ساز موسيقيايي فيلم كه پيانو است ( و نه تار و تنبك و عود ) و بيش از اين ها ، دكوپاژ تاحدودي مدرن فيلم است كه تاثير بسزايي در اين فضاسازي دارد كم و بيش مرتبط با ساختار و تم اصلي فيلم هستند .
به هر حال كاهاني توانايي اش را در ساختن فيلمي يكدست و خوش ساخت ثابت كرده و نشان داده كه آينده ي فيلمسازي اش ، آينده اي روشن است . حقيقتا حضور اين نوع فيلمسازان ( حتي اگر فيلم بد بسازند ) خوش يمن است . چرا كه اين ايستايي سينماي ايران را به حركت وا مي دارند . سالها بود كه توانايي ما در فضاسازي ، فقط در حوزه ي فيلم هاي جشنواره اي كه فقط در لوكيشن هايي كويري و ده كوره هاي فقير نشين بودند محدود مي شد . چرا كه آسوده ترين راه براي ايجاد فضايي يكدست بود . اما فيلمسازاني نظير اصغر فرهادي و يا عبدالرضا كاهاني ( كه اتفاقا سينمايشان هيچ شباهتي با يكديگر ندارد ) ثابت كرده اند كه مي شود فضا و جهان كوچك سينماييشان را ، جهاني تر بسازند و در هر موقعيت و بستري ، از آن غافل نمانند و به نحو مطلوبي به آن بپردازند .
چندي پيش مطلبي پيرامون يكي از سريال هاي تلوزيون و ارتباط آن با فيلم زندگي ديگران نوشتم . اين مطلب را در اين لينك ( سايت سينماي ما ) مشاهده كنيد
http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-311.html
که خاموشی
تقوای ما نیست ( احمد شاملو)
جشنواره ي فجر هم تمام شد . حوصله ي نوشتن مطلب منسجمي هم ندارم . لااقل در اين چند روز . قرار هم نيست ليست نامزد ها و برگزيدگان بخش هاي جشنواره را در اينجا بنويسم . فقط از خودم و برخي اطرافيانم گله مندم كه چه شد كه همراه اين جشنواره شديم . تحريم من و چند نفر ديگر قطعا هيچ تاثيري بر هيچ جرياني ندارد . ولي حداقل خيالم راحت مي شد كه من برخلاف فيلمسازان اين دوره دست به اعتراض زدم . حتي اگر صدايم را كسي نشنود. برخلاف فيلمسازان خوبي كه فيلم بد ساختند مثل بيضايي و فيلمسازاني كه فيلم خوب ساختند مثل اصغر فرهادي يا واروژ كريم مسيحي و يا شهرام مكري .
در اين جشنواره همه ي فيلمساز ها سرشان را پايين انداخته بودند و شانه خالي كرده بودند از برخي مسائل . خودشان را به كوچه ي علي چپ زده بودند و اين براي من بسيار دردناك است . بيضايي اگر در اين دوره فيلم نمي ساخت ( مانند تقوايي ) قطعا تاثير بيشتري بر آگاهي مخاطبش داشت تا حالا كه فيلمي ساخته كه نگاهش را به سمتي ديگر چرخانده . اين مسئله اگرچه بيش از سايرين ، بيضايي را مورد اشاره قرار داده ، اما در كل اين جشنواره ، حتي يك فيلم هم نبود كه كمي مسئوليت پذير تر باشد . بحث فيلم خوب و بد را نمي كنم . اتفاقا معتقدم فيلم خوب در اين جشنواره بسيار بيشتر از جشنواره هاي چند سال اخير بوده . درباره ي الي قطعا در مسير سينماي ايران تاثير مي گذارد . شك نكنيد . و يا اينكه فيلم شهرام مكري كه نه ستاره اي داشت و نه دختر و پسري كه عاشق هم شوند و نه لودگي و مسخره بازي هايي نظير اخراجي ها داشت ولي اكثريت قاطع تماشاگران پنج دقيقه بعد از فيلم برايش كف مي زنند و مكري تا آخرين ثانيه هاي فيلم نمي گذارد بيننده سرش را بچرخاند قطعا اتفاق خوبيست . اما بحث من اصلا اين ها نيست . بحث من يك تعهد و مسئوليت پذيري اجتماعي ، فرهنگي و حتي سياسي است كه شايد از شهرام مكري انتظار نداشته باشيم اما از بيضايي داريم . از كريم مسيحي داريم . از فرهادي داريم .
من از دست خودم گله مندم كه چرا با حضورم ، جشنواره اي را تاييد كردم كه نسبت به من و جامعه ام بي تفاوت بود . نسبت به اتفاقاتي كه در حال رخ دادن است . حتي نسبت به شرايط خفقان آوري كه در حاشيه ي حرفه ي تخصصي خودشان در جريان است هم بي تفاوت بود . يعني بيضايي واقعا نمي داند سگ كشي را چه زماني بايد بسازد و وقتي همه خوابيم را چه زماني ؟ اصلا بايد وقتي همه خوابيم را بسازد ؟
با دوستي عزيز و سينمايي گرم بحث شديم و آنقدر بحثمان به درازا كشيد كه يادمان رفت تمام بزرگاه اشرفي اصفهاني را پياده طي كرديم . رسيدم خانه و كتابي از وودي آلن را باز كردم . خلاصه ي تمامي صحبت هايمان را در يك جمله از او ديدم .
وودي آلن :
" دو باور غلط سال هاست كه درباره ي من بين مردم رواج دارد . يكي اينكه من روشنفكرم ، فقط به اين دليل كه عينكي هستم ، و بدتر اينكه من هنرمندم ، چون فيلم هايم نمي فروشد "
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
ما ايراني ها اشتباهات ريز و درشت زيادي داشتيم . اما در عجبم كدام اشتباهمان آنقدر بزرگ بود كه سزايش اين جشنواره ي قشنگ فجر است ؟
يا مگر اشتباهمان چقدر بزرگ بوده كه خداوند جناب آقاي شمقدري را به سينماي ايران هديه داده است ؟
ديگر ما را با اين جشنواره هيچ كاري نيست . توصيه ميكنم شما را هم با آن كاري نباشد تا به اميد خدا زودتر تمام شود و ديگر برقرار نباشد . ما را همان دي وي دي هايمان به . به گفته ي آقايان و علما هم گوش مي دهيم كه درباره ي الي فيلم بدي است . قبول . منتظر درباره ي علي مي مانيم .
در اين چند روز هر چقدر اين جشنواره ي نفرين شده اعصابم را خورد كرد ، در عوض شب ها با ترافيك فيلمهاي خوب مواجه مي شدم و يادم مي انداخت كه سينما هيچ ربطي به شمقدري ندارد . سينماي ما هم كه به شمقدري ربط دارد سينما نيست . بگذريم .
يك ماه پيش با يكي از دوستان صحبتي داشتم و به او گفتم مدتي است فيلم خوب نصيبم نمي شود . به من مرگ در ونيز اثر لوكينو ويسكونتي را پيشنهاد داد . ديدم . حالم را بدتر كرد . فاجعه اي بود براي خودش . اما در اين روزهاي اخير دقيقا اوضاع برعكس شده است . پشت سر هم فيلمهايي نه در حد خوب بلكه در قد و قواره ي يك شاهكار نصيبم مي شود . ابتدا تبعيد اثر آندري زوياگنيستف كه از بهترين و كامل ترين فيلم هايي بود كه در اين چند ساله ديده بودم . دومي زندگي ديگران اثر فلوريان هانكل بود كه اتفاقا از انساني ترين فيلم هايي بود كه در اين چند ساله ديده بودم . و سومي مورد عجيب بنجامين باتن جديد ترين اثر ديويد فينچر بود كه اميدوارم جايزه اسكار را فتح كند ، از دوست داشتني ترين فيلم هايي بود كه در اين چند ساله ديده بودم .
اگر عمري بود و اين جشنواره با اين افتتاح خيره كننده اش حالي برايمان باقي گذاشت ، در باره ي يكي از اين سه فيلم مي نويسم .
لطفا اين آدم رو تا حدودي جدي بگيريد
چندان علاقه اي به سايه افكندن مباحث غير سينمايي در سينما ندارم . اگر هم علاقه اي وجود دارد در قالب ارائه ي آن به شكلي ساختاري است . اسلاوي ژيژك اگرچه بيشتر با ديد فلسفي و روانشناسانه و حتي سياسي به سينما نگاه كرده اما در برخي مقالاتش اتفاقا اين مباحث را اصلا به شكلي تاويلي عنوان نكرده و آن را در قالبي كاملا سينمايي مطرح كرده است .
حافظه ي بيوگرافي خوبي از اسلاوي ژيژك ندارم . اما او در اسلوني بدنيا آمد و مي شود گفت جزو پيشگامان نظريه پردازي ميان رشته اي در اين يكي دو دهه ي اخير است . اگرچه اكثرا او را با نگاه لاكاني ميشناسند اما در كليت آثارش مي شود رد پاهايي از هگل و ماركس پيدا كرد . اما همانطور كه گفتم نام ژيژك اكثرا با نام لاكان و بررسي مفاهيم لاكاني در سينما مترادف شده است .
او را اگرچه در ايران بيشتر در حوزه ي سينما مي شناسند اما در حوزه هاي ديگري نيز وارد شده و اتفاقا سر و صدا هايي هم راه انداخته است . تا آنجا كه حتي در خصوص لنين و مفاهيم همراه او نيز دست به قلم شده است . اما در ايران و بين اهالي سينما اكثرا او را با دو كتاب به ياد مياورند . اگرچه كتاب هاي ديگري از او نيز چاپ شده است . اما كتاب هنر امر متعالي مبتذل كه قرائتي لاكاني از فيلم بزرگراه گمشده ي ديويد لينچ است و نيز كتاب لاكان – هيچكاك ( آنچه مي خواستيد درباره ي لاكان بدانيد اما جرئت پرسيدنش از هيچكاك را نداشتيد ) كه خود اسلاوي ژيژك به عنوان ويراستار انگليسي و مازيار اسلامي ويراستار فارسي آن است بيش از ساير كتب مخاطب داشته است . به علاوه اينكه كتاب لاكان – هيچكاك برنده ي جايزه ي اولين دوره كتاب سال سينماي ايران خانه سينما در سال 86 نيز هست .
هر دو ، كتاب هاي مهم و جدي هستند . بخصوص كتاب لاكان – هيچكاك كه نه تنها با نگاهي ژيژكي به ماجرا پرداخته بلكه به نظريات نظريه پردازان ديگر اين مكتب نيز توجه كرده است . اگرچه به قول دكتر منصور براهيمي در جاهايي ژيژك بيش از اندازه فاضلانه به قضيه نگاه كرده است مثل مرد عوضي را چه مي شود .
در كتاب هنر امر متعالي مبتذل فصلي وجود دارد به نام تخطي ذاتي كه به نظرم بهترين قسمت اين كتاب است و ژيژك نگاه لاكانيش را كاملا در قالب سينما مطرح مي كند و در خصوص فيلم كازابلانكا نكته ي جالبي را مطرح مي كند كه بايد جدي گرفته شود . حتي در بين مخالفانش . چكيده اي از آن فصل :
" صحنه ي كوتاه و مشهوري از فيلم كازابلانكا : السا لاند ( اينگريد برگمن ) به اتاق ريك بلين ( همفري بوگارت ) مي رود و مي كوشد جواز عبور را از ريك بگيرد كه او و شوهرش امكان فرار از كازابلانكا به پرتغال و سپس به آمريكا را مي دهد . پس از آنكه ريك از دادن مجوز امتناع مي كند ، السا به سمت او هفت تير مي كشد و تهديدش ميكند . ريك ميگويد : ( بجنب ، شليك كن ، اين لطف رو در حقم بكن ). السا در هم مي شكند و در حالي كه مي گريد براي ريك تعريف مي كند كه چرا او را در پاريس ترك كرد . و در همان حال السا مي گويد : ( اگه مي دونستي چقدر دوستت دارم ، چقدر هنوز دوستت دارم ). در يك نماي نزديك همديگر را در آغوش مي كشند . فيلم به يك نماي 5/3 ثانيه اي از برج هاي فرودگاه در شب ديزالو مي كند كه نورافكن هاي گردان آن محوطه ي فرودگاه را دور مي زند و سپس دوباره از نمايي خارجي روي پنجره اتاق ريك ديزالو مي كند و ما ريك را ميبينيم كه كنار پنجره ي ايستاده بيرون را نگاه ميكند و سيگار ميكشد . ريك رو به سمت اتاق مي گرداند و مي گويد : خب بعدش ؟ و السا ادامه ي قصه را از سر مي گيرد .
در اينجا پرسشي كه سريعا شكل ميگرد اين است كه ، در اين ميان يعني در طول نماي 5/3 ثانيه اي از فرودگاه چه اتفاقي افتاد ؟ آيا ريك و السا كاري كردند يا نه ؟ فيلم مطلقا مبهم نيست ولي دو معناي بسيار روشن و در عين حال ناسازگار با يكديگر توليد مي كند . آنها با هم خوابيده اند يا نخوابيده اند . يعني فيلم نشانه هاي غير مبهمي ارائه مي كند كه آنها با هم خوابيده اند و در عين حال نشانه هاي غير مبهمي ارائه مي كند كه نمي توانسته اند خوابيده باشند . از يك سو تمام مشخصه هاي رمز گذاري شده نشان مي دهد كه آنها اين كار را كرده اند . براي مثال اين نماي سه ثانيه اي جايگزيني است براي دوره ي زماني طولاني تر ( ديزالو زوجي كه عاشقانه همديگر را در آغوش كشيده اند معمولا نشان دهنده ي عمل جنسي پس از فيد اوت است . سيگاري كه پس از آن نماي سه ثانيه اي بر دهان بوگارت مي بينيم نشانه ي متعارف راحتي و رخوت پس از عمل جنسي است صرف نظر از اينكه برج هاي فرودگاه نيز خود واجد معاني نرينه ي پيش پا افتاده اي هستند . از سوي ديگر مجموعه اي موازي نشان مي دهند آنها كاري نكرده اند .
با بررسي اين نكات مي توان بر اين نكته تاكيد كرد كه اين صحنه نمونه اي است از اينكه چگونه كازابلانكا عمدا به شيوه اي ساخته مي شود كه منابع متفاوت و دو شقي از لذت را به دو تماشاگري كه كنار هم در سالن سينما نشسته اند عرضه مي كند . يعني اينكه فيلم هم با تماشاگر معصوم و ساده و هم با تماشاگر پيچيده يك جور بازي مي كند . اين ترفند به مراتب پيچيده تر از آن است كه ممكن است به نظر آيد . دقيقا به اين دليل كه مي دانيد فيلم به دليل خط داستاني رسمي از تمايلات گناه آلود مبرا يا مصون است ، به خودتان اجازه خيال پردازي هاي مستهج ن را مي دهيد ؛ مي دانيد كه اين خيال پردازي ها واقعي نيستند و از چشمان ديگري بزرگ پنهان مي مانند .
اگر بخواهيم اين قضيه را در قالب لاكاني بيان كنيم بايد بگوييم در طول اين نماي سه ثانيه اي ، السا و ريك از ديد ديگري بزرگ ، بعني نظر نمادين جامعه ، كاري نكرده اند ؛ اما براي تخيل خيال پرداز مستهج ن ما كاري كرده اند .و ما مسئول آن نيستيم ؛ در حالي كه مستوليت حدس و گمان يك ادعا تماما بر عهده ي خواننده يا تماشاگر است . مولف متن مي تواند هميشه ادعا كند كه : اگر تماشاگر اين نتيجه گيري مستهج ن را از بافت فيلم مي كند من مسئول آن نيستم . "
من نه از طرفداران ژيژك هستم و نه از علاقه مندان به فيلم كازابلانكا . اما حرف حق جواب ندارد
مردم خسته شدند
منم يكي از اونا
ويلگوت شومان را اكثرا زير سايه ي اينگمار برگمان به ياد مي آورند . البته تا حدودي منطقيست . اما او با ارائه ي آثاري همچون مستند من كنجكاوم ( آبي ) رسما خودش را مستقل از نام برگمان تعريف كرد . اگر چه نگاه و تفكر تماما اروپايي و تا حدودي برگماني بر فضاي فيلم حاكم است ، اما او در ساختار و فرم روايي رايج در اثار مستند آن زمان ، كاملا دست به آشنايي زدايي مي زند و الگويي مدرن ، كه قبل از آن كمتر در سينماي مستند و بيشتر در سينماي داستاني در اروپا شكل گرفته بود ، ارائه مي دهد . او به جاي به تصوير كشيدن سوژه اي بكر و ناب ، موضوعي معمولي را دست مايه ي اثرش قرار مي دهد با اين تفاوت كه نگاه روشنفكرانه و پر وسواسش را به جاي جهت دهي به سوي يافتن سوژه اي بكر ، روي ارائه ي ساختار و فرمي بكر در جهت ارائه ي اطلاعات به مخاطبش متمركز ميكند .
شومان در سال 1968 مستند من كنجكاوم را ساخت . سالي كه در اروپا معدادلات جديدي رقم خورده بود . مردم آن روز اروپا خسته از جنگ و آوارگي بودند و دغدقه هاي جديدي پيدا كرده بودند . از برابري هاي اجتماعي و كارگري در هر محفل سياسي و فرهنگي و هنري گرفته تا جمع هاي خانوادگي و ميتينگ هاي روشنفكري در كافه ها دم زده مي شد . تعداد زيادي از مكاتب هنري ، ادبي ، سينمايي ، فلسفي و سياسي متولد شدند و مردم با انبوهي از واژه هاي ايسم دار مواجعه شدند . مردم دغدقه هاي تازه اي پيدا كردند . مانند انسان هايي كه مدت ها در زندان تشنه بودند و به يكباره آنها را كنار اقيانوسي رها كرده باشند . نگاه تحول خواهانه ي مردم در هر قشري ، آنچنان بدنبال بر هم زدن اصول و قوايد قبلي بود كه هيچ حوزه اي نتوانست دوام بياورد . از جمله سينما كه در فرانسه زودتر از همه جاي دنيا با موج نو رنگ و بوي تازه اي به خود گرفت .
اينها را گفتم به اين دليل كه نميتوان چندان با مستند من كنجكاوم بدون در نظر گرفتن اين شرايط ارتباط بر قرار كرد . من كنجكاوم نه تنها در آن شرايط و با آن نگاه ساخته شد ، بلكه موضوع مطرح شده در آن نيز كم و بيش به همين وقايع بر مي گردد . فيلم با توجه به مستند بودنش و اينكه در اين حوزه دست و بال كارگردان در بهم زدن روايت و ساختار كلاسيك كمي بسته تر از سينماي داستانيست ، فرم جسارت طلبانه اي دارد . البته مستند هايي با فرمي بديع و نو قبل از آن ساخته شده بودند . اما اين فيلم با توجه به زمان ساخته شدنش ، بيشتر مورد توجه قرار گرفت . يكي ديگر از دلايل اين توجه ، علاقه شديد شومان به برگمان است ، چه به لحاظ شخصيتي و چه سينمايي . شومان حتي سابقه ي بازي در فيلمي از برگمان ( شرم ) را دارد و نيز يك مستند در سال 1963 به نام اينگمار برگمان فيلم مي سازد را كارگرداني مي كند . فضاي سرد با افكت هاي نا آشنا و فرم روايي بي پرده ي او در من كنجكاوم ، از همان ابتدا به ذهن مخاطب نه اينكه مستقيما آدرس برگمان را بدهد ، اما تغريبا حول و حواشي چند كارگردان سينماي مدرن در اروپا در گردش است . فيلم به شدت بيننده را در ابتدا سردرگم مي كند و قدرت تفكيك و منظم كردن رويداد هايي كه مي بيند را از او ميگيرد . اما بعد از گذشت دقايقي كم كم فرم خاص فيلم براي بيننده آشنا و عادي مي شود . فيلم دو روايت در هم تنيده ايست كه در اولي شاهد فيلمي از شومان هستيم و ديگري رويداد هايي از ساخته شدن همان فيلم است كه خود شومان به عنوان كارگردان با عوامل و بازيگرانش رابطه دارد . فيلم اين دو روايت را به شكلي خلاقانه تا انتها هدايت مي كند . در حقيقت اين نوع روايت نه تنها آنقدر كه در ابتداي امر به نظر مي رسد پر طمطراق نيست ، بلكه ابداعي ذكاوت مندانه از شومان است كه توانست از آن بار بمباران اطلاعات سرد و بي روح و كسالت آور فيلمش كم كند . اگرچه در كليت ، با اثري سرگرم كننده كه بتواند با هر كسي ارتباط برقرار كند مواجه نيستيم . فيلم از ابتدا تكليفش با مخاطب روشن است و هر مخاطبي را دعوت و تشويق به ديدن اثر خسته كننده اش نمي كند .
من كنجكاوم نگاه كنجكاوانه ي دوربين شومان به مسائل اجتماعي آن روز اروپا از جمله نگاه اجتماعي اقشار گوناگون با پديده هاي مختلف جنسيست و در مرحله ي بالاتري او با دوربيني فراتر از نگاه خود و با ماهيتي ذاتا مستند گونه ، خود و نگاهش را زير سايه ي نگاه رئاليستي آن قرار مي دهد .
در شهريور سال 86 و در شماره ي 366 ماهنامه فيلم ، ايرج كريمي مقاله اي چهار صفحه اي در باب تصوير هاي مرگ در سينما منتشر كرد كه به نظر من از بهترين مقالاتي بود كه در اين چند سال اخير منتشر شده بود و نيز از مقالاتي بود كه هيچ گاه آنطور كه بايد و شايد مورد توجه و دقت قرار نگرفت . چرايش را نميدانم .
چكيده اي از آن :
" مرگ در سينما يك تابو است . مي پرسيد پس اين همه تصوير مرگ در تاريخ سينما چيست ؟ پاسخ ساده اش اين است كه همه ، تغريبا همه ، تصوير هاي فرهنگي و انساني شده ي مرگ اند . دكتر ژيواگو ( ديويد لين 1965 ) در پي خاك سپاري مادر يوري ژيواگوي خردسال ، خانواده اي كه سرپرستي يوري را به عهده گرفته او را با خود به خانه مي برند . همان شب آواي باد و صداي اصابت شاخه هاي خشك بي برگ زمستاني بر شيشه ي پنجره يوري را در رخت خواب متوجه خود مي كند . يوري به منظره ي پنجره و شبي كه در پرتوي آبي رنگ از سرما لبريز است زل مي زند . حالا به نماي نامنتظره اي از كلوز آپ مادر مرده اش در گور كات مي شود . آرام ، خاموش ، بي خبر از توقان . چرا اين كات شاعرانه هم چنان از لحاظ كمي در جريان سينما استثنا باقي مانده ؟ چرا از آن تقليد و به هر شكل خلاقانه يا غير خلاقانه اي تكرارش نكرده اند ؟ در عوض اسلوموشني كه صورت خيالي شخصي شده ي پكين پا از فرآيند مردن بود ، تا تماشاگر دلش بخواهد در سينما تقليد و تكرار شده است . انگار چيزي از حس نيستي محض در ساعت بي عقربه ي برگمان در سكانس روياي مشهور پروفسور از مرگ خودش در توت فرنگي هاي وحشي ( 1957) اولين تماشاگرانش را تحت تاثير قرار داده باشد . اما با اين كه ساعت بي عقربه مصون از تكرار نمانده ، هنوز هم گويا تصوير برگمان در اين فيلم تماشاگرش را تكان مي دهد . و دليل آن به روشني پرداخت برگمان از آن است و فضا سازي صوتي و تصويري اي كه ساعت شوم و بلند آوازه را در دل آن نشانده است .
در نيستي درد هم نيست و درد اصلا سنخيتي با نيستي ندارد . اما تصوير جان دادن وارياسيون هاي بي شمار و رنگارنگ جذابي در سينما داشته است . من عمدا دنبال تعبير تلطيف شده تري از جان دادن نگشتم اما اين فرآيند در سينما با غنايي كه شايد فقط تصوير هاي عشق با آن قابل مقايسه باشد به شعر و لطافت و فرهنگ و اخلاق برگزار شده است . تاريخ سينما از نظر تصوير اين فرآيند چندان غني ست كه ميتوان بي نياز به هيچ جرات و شهامتي گفت كه در سينما تصوير جان دادن عملا جانشين تصوير مرگ شده حتي در نمونه هايي كه پرسوناژي در قصه مي ميرد . لينو ونتورا و آلن دلون در حادثه جويان ( روبر انريكو 1966 ) دو دوست ماجرا جويند كه دختر جوان مجسمه سازي به نام لتريشيا را شريك ماجراي خود در راه جست و جوي يك گنج مي كنند . آنان گنج را مي ربايند ولي لتريشيا كشته مي شود . هر دو عشق خاموش و اعلام نشده اي به او داشتند . نزديك به پايان فيلم كه دلون به ضرب گلوله ي مهاجمان از پا درآمده ، دو دوست هنوز اين فرصت را در يك قدمي مرگ دارند كه صحبت آن عشق اعلام نشده را علني و آن را به همديگر تعارف يا تقديم كنند . ونتورا : لتريشيا به من گفت كه چقدر تو رو دوست داره . دلون : اي دروغ گوي كثيف . و دلون در حالي كه مي خندد مي ميرد .
يا بلموندو در بزنگاه مرگ در پايان از نفس افتاده ( ژان لوك گدار ، 1959 ) البته دشنامي بار دوست دختر آمريكايي اش مي كند كه او را به پليس لو داده ، اما چيزي كه از تصوير جان دادنش در خاطر مي ماند ادايي ست كه براي دختر در مي آورد . تقريبا همه ي نمونه هايي كه تا كنون از تصوير مرگ در سينما مورد توجه قرار داديم در پايان فيلم ، پايان كار ، و مهم تر از همه در پايان قصه ميگذرند . اما در حالي كه ظاهرا پايان كار جلوه مي كند عملا بر آنچه كه تاكنون گذشته است پرتو روشن گر و معنا بخشي مي تابانند .
بنابر اين مي شود اين نتيجه را گرفت كه مرگ محض ، مرگ فرهنگي شده ،انساني شده ، جز ناگهان مرگ نيست . و بر همين قياس نيستي يعني ناگهان نيستي . "
مقاله آن قدر كامل است كه جاي حرف و حديثي باقي نميگذارد . اما جاي اشاره به فيلم فاني و الكساندر ( اينگمار برگمان ) در اين مقاله خاليست كه به نظر من كامل ترين تصوير مرگ در سينماست .
پيراهنش فقط دو دكمه داشت
براي مرگ
چه تفاوت داشت
كه پيراهنش انبوه از دكمه باشد
چنان غرق بود كه دعوت ما را به شمام نشنيد
طلب صبحانه كرد
شب بود
نمي دانست كه شب است
" احمد رضا احمدي "
