۱
اگر فرصت كرديد اين يادداشتم را كه امروز در تهران امروز به چاپ رسيد بخوانيد . موضوعش كمي متفاوت است با يادداشت هاي گذشته .
زن ، طلاق ، سينما
http://tehrooz.com/1388/8/12/TehranEmrooz/190/Page/14/Index.htm
۲
اين شاهكار داوينچي را خيلي دوست دارم . تابلوي پرستش مجوسان
اين هم قسمت بزرگ شده اي از نيمه ي سمت راست تابلو
تابلو محصول دوران رنسانس مترقي در ايتالياست و اكنون در نگارخانه اوفيتسي واقع در فلورانس نگه داري مي شود . حيف كه به خاطر وسواس زياد داوينچي هيچگاه به پايان نرسيد و تكميل نشد .
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی،
پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید
و اما
هر روز بي تو
روز مباداست

در اين روزها كه فيلم خوب سخت پيدا مي شود فيلم خوب بگذار فرد مناسب وارد شود را ديدم . چهارشنبه روزنامه تهران امروز پرونده اي درباره سينماي وحشت چاپ كرد كه يادداشت من را درباره اين فيلم هم در همين پرونده مي توانيد از اين لينك بخوانيد :
http://tehrooz.com/1388/7/29/TehranEmrooz/179/Page/14/Index.htm
اين هم يادداشتي كه در پست قبل درباره اش برايتان گفتم . يادداشت بازيگري به مانند بازي تنيس در فصلنامه نقد سينما
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=8763
اين لينك را به اين پست اضافه كردم تا كساني كه دسترسي به تهران امروز ندارند يادداشت اخلاق با طعم سينمايي را كه درباره فيلم بي پولي نوشته ام بخوانند .
http://tehrooz.com/1388/7/27/TehranEmrooz/177/Page/14/Index.htm
اين يادداشت را هم كه در آخر همين پست درباره اش صحبت كردم دوست عزيزي ( صفا ) پيدا كرد و كامنتش را برايم گذاشت . ديدن لينكش براي خودم هم جالب و تعجب آور بود . يادداشت را تقديم به خودش مي كنم كه اينقدر با پشتكار گشت و بالاخره پيدا كرد .
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100919616898
اين وبلاگ هيچوقت سياسي نبوده و نخواهد بود . فقط برگه اي را بر در اداره اي كه سهام عدالت براي سالمندان صادر مي كرد ديدم كه يك ماده ي قانوني را متذكر شده بود . فقط مي خواهم برايتان آن را بگذارم تا بخوانيد . براي اينكه به روال قبل برگرديم و عادت نشود كه از اين حرف ها بزنيم بعد از آن مي توانيد طبق روال قبل مطالب هميشگي ام را بخوانيد .
ب: ماده 609 قانون مجازات اسلامي
هر کس با توجه به سمت يکي از روساي سه قوه يا معاونان رئيس جمهور يا وزراء يا يکي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي يا نمايندگان مجلس خبرگان يا اعضاي شوراي نگهبان يا قضات يا اعضاي ديوان محاسبات يا کارکنان وزارتخانه ها و موسسات و شرکتهاي دولتي و شهرداريها در حال انجام وظيفه يا به سبب آن توهين نمايد ، تا 74 ضربه شلاق و يا پنجاه هزار تا يک ميليون ريال جزاي نقدي محکوم مي شود.
در ماده 609 قانونگذار هر کارمند و مسئولي را در پرتوي حمايت قانون قرار داده و کارکنان و مسئوليني که وظيفه آنان در ارتباط با اعمال حاکميت است چنانچه مورد اهانت قرار بگيرند اهانت کنندگان براساس مفاد اين ماده مجازات خواهند شد.
كاش در بين اين همه قانون ، ماده يا تبصره اي وجود داشت كه تذكر دهد اگر پيرمردي در صف باشد و كسي از مسئولان اداره برايش صندلي نياورد شلاق خواهد خورد . اگر ليوان آبي به دستش ندهند ، اگر او را بيش از چند دقيقه سرپا نگه دارند ، اگر او را با برخورد تندش تحقير كنند ، اگر به خاطر چندتا فتوكپي شناسنامه او را برگردانند كه چند طبقه پايين برود و دنبال مغازه اي بگردد و دوباره برگردد و توي صف بايستد ....جريمه نقدي شوند . اگرچه خود كشاندن يك پيرمرد تا يك اداره خلاف قانون ، اسلام ، عدالت ، شرف و انسانيت است . اما كاش تنها يك تبصره اينچنيني وجود داشت كه سهام عدالت آن وقت معنا پيدا مي كرد . تنها يك تبصره
بگذريم . برگرديم به روال سابق
يادداشت بازيگري به مانند بازي تنيس را اگر توانستيد از فصلنامه نقد سينما بخوانيد . شماره ويژه تابستان . اگر چه نامش را بازيگري به مثابه بازي تنيس گذاشته بودم اما به اين نتيجه رسيديم كه براي جلوگيري از يك درصد اشتباه در بالا رفتن نقطه ب در مثابه آن را حذف كنيم و مانند را جايگزين آن كنيم .
يادداشتي انتقادي هم درباره سريال دلنوازان نوشته بودم كه هفته قبل در ضميمه قاب كوچك روزنامه جام جم چاپ شد و به نظرم شهامت بزرگي بود كه گروه خوب قاب كوچك به خرج دادند و بالاخره باب انتقاد از رسانه اي را كه خودشان مسئوليت حفظ ، حراست و تلطيف نگاه ها به آن را دارند و نيز به نوعي براي آنها كار مي كنند را باز كرد . اين يكي را به فال نيك بگيريم كه خوشبختانه افتخار آغازش به نام من ثبت شد .
اين هم پروفايل عكسهاي من تو سايت PHOTO.NET . شش عكس بيشتر نيست و ديدنشون فكر نكنم وقت چنداني ازتون بگيره .
http://www.photo.net/photodb/member-photos?user_id=5645141
1
معذرت بابت تاخير بين اين پست و پست قبلي ام . بگذاريد به حساب گرفتاري .
2
چند وقتيست كتاب معرفي نكردم و بد نيست كتابي را معرفي كنم كه به همان اندازه كه كتاب خوب و جذابيست ، نام فوق العاده اي دارد . تو مشغول مردنت بودي . كتاب گلچيني از چند شعر و چند عكس بسيار خوب در كنار هم است . اشعاري از ريموند كارور و چارلز بوکوفسکی و براتيگان و آنا آخماتوا و ... و نيز عكس هايي از عكاسان مشهوري چون سباستين سالگادو و ديويد آرابس . تجربه جالبي بود ديدن و خواندنش . عكس روي جلدش هم چقدر خوب بود و چقدر هم با نام جذابش همخواني داشت .
3
كتابي بسيار بسيار نفيس در يكي از كتاب فروشي هاي نفيس ديدم كه به زبان اصلي بود . حدس مي زنيد كتاب درباره چه يا كه بود ؟ عكس روي جلدش تصوير مايكل مان با يك دوربين عكاسي نيكون در دستش و جلد پشتي اش پوستري از وينسنت در فيلم مخمصه . حالا خودومونيم شما جاي من بوديد هوس نمي كرديد همچين چيز ناياب و بكري را براي خودتان داشته باشيد ؟ كتاب به اندازه ي نيم تنه ي خودم بود و به گمانم قيمتش كمتر از هزينه توليد يكي از فيلم هاي خود مايكل مان نبود . حيف . واقعا حيف كه بايد درآمد يك ماه كامل را سلفيد تا همچين عتيقه اي را به خانه آورد . واقعا عتيقه اي بود .
4
نمي دانم چقدر پيگير جرايد هستيد . اكثرشان وبسايت خوب و منظمي ندارند كه بعضا لينك هاي مطالبي كه برايشان كار مي كنيم را اينجا بگذارم . اما بعضي هايشان كه دارند حتما لينكشان را مي گذارم . و اينكه قول يكي از مطالبي كه به دلايلي چاپش بايكوت شد را بهتان داده بودم . به زودي ( شايد پست بعد ) در اينجا گذاشتمش .
5
اين عكس رو هم الالحساب داشته باشيد . يكي از بهترين و خلاقانه ترين پرتره هاييست كه تا به حال ديده ام . خوش به حال عكاسش .

بچه ها شماره امروز روزنامه تهران امروز رو اگر تونستيد بخريد و اگر نشد به اين لينك بريد . مطلبي تحت عنوان افول سينماي جشنواره اي حتمي است دارم كه فكر مي كنم مطلب مهمي باشه . بد نيست سري بزنيد و بخونيد
http://tehrooz.com/1388/6/21/TehranEmrooz/149/Page/14/Index.htm
1
ببخشيد ببخشيد ببخشيد . بچه ها فاصله اين دوتا مطلبم يكم طولاني شد . اما سعي مي كنم تكرار نشه . گرفتار بودم و يكباره همه چيز به هم گره خورده بود . كار و درس و ماه رمضان و كلي كار و برنامه ديگه . دعا كنيد درست شوند . توي روزنامه تهران امروز هم كه گروه خوبي دور هم جمع شديم و بد نيست پيگيرش باشيد . لينك سايتش رو هم برايتان گذاشتم .
2
كار مطبوعاتي در اينجا اونقدر آشفته است كه اگر خودت باشي قطعا به مشكل بر مي خوري . يا بهتر بگويم مشكل ايجاد مي كنند . شايد چند مطلب در روزهاي آينده توي همين وبلاگ گذاشتم . اينجا و اينطوري بهتر است . كسي سانسورش نمي كند . سردبير هم ندارد . پايه هاي ميز كسي هم شل نمي شود .
3
اما ممنون از پيشنهادهاتون و اينكه هنوز در دوران بي فيلمي به سر مي برم و فيلم خوب نصيبم نمي شود . فعلا كه دارم كارهاي مايكل مان را دوره مي كنم و لذت مي برم . واي كه چقدر تماشاي مخمصه و نفوذي لذت داشت . خدا خيرش بدهد اين مايكل مان را كه اگر اين ها را نميساخت بايد قيد سينما را اين روزها كلا مي زديم . حالا دشمن ملت مانده تا ببينيم دست پخت امسالش چطور است . البته فيلمش آمده اما عادت دارم صبر كنم تا بهترين نسخه اش را ببينم .
4
برنامه يك فيلم يك تجربه اين هفته را كه از دست نداديد ؟ پشت صحنه سريال ميوه ممنوعه حسن فتحي . عالي بود . و عالي تر از اون عكاس فيلم بود .خوش به حال حسن فتحي كه همچين عكاسي سر صحنه اش داشت .
5
اگر پل استر باز هستيد كامنت هاي پست قبلي رو بخونيد . درباره كتاب جديدش كه با دو تا ترجمه متفاوت چاپ شده .
6
اينم يه عكس عالي از يه فيلم عالي . نفوذي

مايكل مان اعجوبه ي قاب بنديست . اين يكي از هزاران قاب شاهكارش است . هرچه گشتم نتوانستم عكسي را پيدا كنم از سكانسي كه در فيلم ميامي وايس ، كالين فارل با همسر رييس قاچاقچي ها در حال رقص در آن باشگاه شبانه هست و يكي از آدمهاي رييس درحال ديدنشان . دوربين با يك چرخش بي نظير اين دو را در حال رقصيدن فوكوس و آن مرد را كه آرام و باوقار با آن عينك خاصش نشسته و از دور آنها را مي بيند و اين كه دارد به نحوه اطلاع دادن اين موضوع به رييسش فكر مي كند را فلو مي كند . يكي از بهترين و البته سخت ترين قاب هاييست كه تا به حال ديده ام . اوج خلاقيتش را در بازي دوربين با عمق ميدان ببينيد . حيف كه عكسي ازش ندارم .
البته قاب خوب در ميامي وايس و كلا در كارهاي مايكل مان كم نيست . همه شان شاهكارند . اين هم يكي از قاب هاي فيلم ميامي وايس .افشاگري چيزيست كه در همه قاب هاي او وجود داره . توي عكس بالا و اين عكس هم كه فرياد مي زنه .

۱
بچه ها در كامنت هاي پست قبلي اتفاقات خوبي افتاد . دوست دارم از اين به بعد بيشتر از اين اتفاقات بي افته . اينكه اينجا يك طرف نباشه . من بنويسم و شما بياييد و بخونيد و احيانا نظر هم بديد . خيلي خوبه كه پيشنهاد بديد . فعلا تر باشيد . در كامنت هاي قبلي جواد رهبر كتاب خيلي خوبي معرفي كرد كه من هم بهتون پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد . كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد از اوريانا فالاچي با ترجمه يغما گلرويي . يا رز ارغواني قاهره كه با وجود اينكه فيلم مورد علاقه ام نيست اما يه پيشنهاد هستش و مي تونه براي خيلي ها مفيد و جذاب باشه . بچه ها بيشتر به هم پيشنهاد بديد . اين خيلي خوبه كه اين خيابون دو طرفه باشه .
۲
دليل گذاشتن تيتر اين پست خيلي بي ربط بود و دنبال ارتباطش نگرديد . چند وقتيست تصنيف عالي حميد رضا نوربخش مشغولم كرده و اين مصراعش خيلي جانانه است . خيلي .
كلا اين يكي دو هفته بدجور به شعرهاي خوب برخورد مي كنم . يكي از آنها شعري از خيام است . شعري كه به ندرت پيش مي آيد كه در كتابي وجود داشته باشد و هميشه زير تيغ سانسور بوده است . خواننده اي كه نمي دانم اسمش چيست اتفاقا همان شعر را با آواز عجيبي خوانده ، اما متاسفانه به دلايلي نمي توانم لينكش را برايتان بگذارم . براي بعضي از دوستان نزديك تر لينكش را ايميل كردم . اما از گذاشتن لينكش در اين جا معذورم . خودتان بگرديد و پيدا كنيد
۳
شرط بندي هم عالمي داره براي خودش . معمولا نود و نه درصد DVD فروش هاي كنار خيابان قيمت هاشون 1000 تومان هست . توي خيابوني بودم كه چندان جاي مناسبي براي فروش DVD نبود . دي وي دي فيلم مخمصه اثر مايكل مان رو گذاشته بود و من چون نسخه اي كه از اين فيلم خوب داشتم كمي فرسوده شده بود خواستم كه اون رو بخرم . وقتي هزار تومان به طرف دادم گفت كه هزار و پانصد تومان ميشه . من هم اعتراض كردم و گفتم همه جا هزار تومان هست و چرا تو هزار و پونصد مي دي ؟ خلاصه قرار شد بساطش رو جمع كنه و با هم بگرديم و اولين بساطي كه پيدا كرديم اگر طرف هزار تومان مي فروخت اون DVD رو با قيمت پانصد تومن به من بفروشه و اگر طرف قيمتش هزار و پانصد تومان بود من اون DVD رو دو هزار تومان ازش بخرم . مسئله پولش نبود . اگر هم آدم خسيسي بودم نهايتا نمي خريدم و اصلا دليلي نداشت زير بار اين شرط برم . هزار تومان هم چندان ارزش زيادي نداره . اما ماجرا يه جورايي براي جفتمون جالب شده بود و مي خواستيم تا تهش بريم و ببينيم توي اين دوئل كي برنده ميشه . من احتمال برنده شدن خودم رو نود و نه درصد مي دونستم .
خلاصه با اون مرد چند خيابوني قدم زديم و اتفاقي رسيديم به يه بساط . پرسيديم و چشمتون روز بد نبينه . ميون هزاران DVD فروش تهران كه همه هزار تومان مي فروشند ، درست وقتي كه ما شرط بندي كرديم يكي به تورمون خورد كه هزار و پانصد تومان مي فروخت . خلاصه ديدم قديميا مي گن مرد هست و قولش و مجبور شدم هزار تومان ديگه هم به طرف بدم .
۴
اين عكس را نگاه كنيد . آدم حالش دگرگون مي شود . مي گويند عكس ... و ... در اواخر عمرشان است . اگر توانستيد جاي خالي را پر كنيد !

۱
چرا دروغ بگويم . اوريانا فالاچي را از شماره 18 هفته نامه ايران دخت شناختم و پيش از اين او را نمي شناختم . او مشهور ترين خبرنگار قرن بيستم است . بعد از خواندن آن مطلب بي نظير سعي كردم تا مي توانم درباره اش بدانم و بخوانم . خيلي درباره اش خواندم و نمي توانم علاقه ام را نسبت به شخصيتش پنهان كنم . ( اين هيچ ربطي به اين ندارد كه طرز تفكرش را قبول دارم ) . همين كه تنها يك فالاچي در جهان وجود دارد خودش مجذوبم مي كند . اين ارجيناليتي و اعتماد به نفس را هركسي ندارد . فالاچي نژاد پرست و شديدا ضد عرب بود . عقايد اين آدم برايم جالب نيست ، اعتقادي كه به عقايدش داشت برايم جالب است . وقتي از برتري تمدن و فرهنگ غرب بر شرق و بخصوص خاورميانه مي گويد آنقدر با شور و وجد صحبت مي كند كه خواننده راهي جز قبول كردن ندارد . اين قدرت قلم فالاچي بود . قدرتي كه شارون آن را به خود فالاچي وقتي قرار بود با او مصاحبه كند گفت . "مي دانم آمده اي يك نشان پيروزي ديگر را به گردنت بياويزي"
در مصاحبه اي گفته : قبول ...اعداد را به اين شكل از اعراب داريم ... خيلي متشكرم! يك بار با آدم پرچانه اي به نام عرفات مصاحبه كردم و او فرياد مي زد كه فرهنگش بالاتر از فرهنگ من است . او زيادي داد مي زد و برايم مهم نبود كه بگويم كه با كارل كوپر موافقم كه ما غربي ها در بهترين جامعه اي كه بشر توانسته به وجود بياورد زندگي مي كنيم .
هرچه گشتم دنبال پرتره ي بي نطيري كه قبلا از او ديده بودم بي نتيجه بود . اما اين عكس هم عكس خوبيست .
( اگر گفتيد تفاوتش با عكسي كه در ايران دخت چاپ شد و ظاهرا همين است در چيست جايزه داريد )
۲
بي فيلمي هم بد درديست . دوستان اگر اين روزها فيلمي درگيرتان كرده حتما در كامنت ها نامش را برايم بنويسيد . اين روز ها آنقدر فيلم خوب كم شده كه فعلا در سالهاي شصت تا هشتاد ميلادي ( دهه هاي محبوبم ) سير مي كنم . وقتي اوضاع فيلم اينقدر آشفته است بايد هم از ديدن دوباره بعضي ها داغشو دوست دارند وايلر و جويندگان جان فورد و اينك آخرالزمان فورد كاپولا و حتي سامورايي ژان پير ملويل ( بهترين آلن دلون ممكن ) هم لذت برد .

عكس فوق العاده ايست . عكس از صحنه ايست كه در فيلم هاي گنگستري به يك كليشه تبديل شده . اگر فيلم را ديده باشيد مي دانيد كه ژان پير ملويل با اين كليشه چه كرده .
1
از اين پس مي خواهم عكس هم در وبلاگ بگذارم . نمي دونم چرا تا حالا با خودم لج كرده بودم و نمي دونم چرا الان اين طلسم شكسته شد .. دوست دارم تمام قاب ها و عكس هاي فيلم شون پن را بگذارم . به دل طبيعت وحشي . تك تك عكس ها و پوستر هايش را دوست دارم . دليلش شايد چيزي باشد كه ديشب ديدم و در پاراگراف 2 توضيحش مي دهم . حيف كه نمي شود همشان را گذاشت . فعلا با همين يكي زندگي كنيم ...

2
دوست دارم همه اينهايي كه تعريف مي كنم را در ذهنتان به شكل دقيقي مجسم كنيد . واقعا مهم است و مي خواهم شما هم به اين درك برسيد .
ديشب در مترو بودم . حدود ساعت ده شب بود و جاي نشستن هم نبود . مردي آمد حدودا پنجاه ساله و از قامتش بر مي آمد كه حسابي خسته است . به دري كه هميشه بسته است تكيه داد و نشست روي زمين . لباس نگهباني تنش بود . نمي دانم نگهبان كارخانه ، ساختمان يا هر جاي ديگري بود ، فرقي هم نمي كند . لباس هاي مندرس و تا حدودي دوده گرفته اي هم به تن داشت . به محض اينكه نشست پاهايش را از كفش در آورد و روي زمين گذاشت . سرش را روي بازويش گذاشت و خيره به در روبرو نگاه مي كرد . حدود پنج شش ايستگاه همسفر بوديم و من لحظه اي را نديدم كه اين آدم لبخند از روي لبانش برود . مدام لبخندي به لب داشت . اوايل محو تماشايش شدم و گمان مي كردم به موضوع خنده دار يا پيشامد جالبي فكر مي كند كه به اين شكل تبسم دارد . اما همان لحظه ديدم كه مرد روي بازوي خودش خوابش گرفت و لبخند به همان شكل روي چهره اش باقي ماند . و من ماندم و يك دنيا سوال بي جواب . كه اين آدم كه احتمالا قرارست تا آخرين ايستگاه مترو به قعر اين شهر برود ، كه قرارست ساعت يازده به خانه اش برسد و فردا صبح ساعت شش باز هم سر كار برود ، كه اصلا آيا خانه اي هست كه به آنجا برود يا نه ؟ ، كه واقعا حدس زدن درآمدش چندان كار دشواري نيست ، چه چيزي باعث مي شود تبسم از لبانش نرود؟
و حقيقتا فهميدم كه زندگي يعني رسيدن به اين لحظه . و مطمئن باشيد رسيدن به اين لحظه را هيچ كتابي با پيدا كردن پنيرها و قورت دادن غورباقه هايشان نمي توانند به ما ياد بدهند . هيچ كلاس و سمينار موفقيت و شادي اين چنين معلمي ندارد . و تنها جامعه است كه اين همه معلم دارد . به طوري كه زندگي را مي شود حتي در ايستگاه آخرش هم ديد .
۱
پرونده ي اين شماره ماهنامه فيلم درخصوص فيلم درباره الي را حتما بخوانيد . آنقدر يادداشت هاي خوبي دارد كه مي توان از هركدامشان لذت برد . و استثنائا يك يادداشت هم دارد كه خوبيش اين است كه وقتي مي خوانيدش مولفه هاي يك مطلب بد را متوجه مي شويد . همان ماجراي ادب از كه آدموختي . كلي فوايد دارد . كافيست اگر خواستيد مطلب بنويسيد بخوانيد و مثل آن ننويسيد .
البته اين حرف من را زياد جدي نگيريد . اصلا نامش را بگذاريد نقل قول يكي از خوانندگان معمولي اين پرونده .
در پرونده ي فيلم درباره الي يادداشت شاهرخ دولكو و حميدرضا صدر و جواد طوسي خيلي خوب بود . مثل هميشه سرحال و با منطق و داراي نثري قوي و صد البته ساده . در يادداشت جواد طوسي هم مثل هميشه نگاه تاريخي اجتماعي را هم اضافه كنيد . حتما بخوانيد و مطمئن باشيد بي بهره نمي مانيد و استفاده كنيد . و اما يادداشت رضا كاظمي .
خودتان اين چند خط را ببينيد بخوانيد !!!!!!
الي ناسازه است . غياب ناگهاني الي كاتاليزوري براي قطب بندي متن و تفكيك قطب اجتماعي او و خورده بورژواهاست . ورود ناسازه يه يك اجتماع همگن حتي در صورت عدم وقوع اين رخداد اساسي تفاوت ها را پررنگ مي كند .
خدا به خير كند .
۲
چقدر سينماي اين قرن جديد بد قواره و پوچ شده . البته منظورم اين نيست كه همه فيلمها بد هستند . اما مگر انصاف هست كه در سينماي خودمان چندين سال صبر كنيم تا فقط يك درباره الي بيرون بزند ؟ يا در سينماي جهان كلي فيلم ببينيم تا چندتا شاهكار مثل پنهان و درياي درون و تبعيد و چند تا هم فيلم نسبتا خوب مثل در بروژ و ... ساخته بشه ؟
واقعا اين ماجراي پيدا كردن فيلم خوب معضلي شده براي خودش . ديگر آدم نمي داند چه كند . چند روز پيش دستفروشي را كنار خيابون ديدم كه دي وي دي مي فروخت . بهش گفتم خودت سه تا بده بلكه فرجي حاصل بشه . اين اولين بار بود كه اين كار رو مي كردم و هميشه با كلي وسواس پدر همه فروشنده ها رو در مي آوردم تا فيلم دلخواهم رو انتخاب كنم و فكر كردم شايد ايراد از همين وسواس هاي من باشه كه فيلم خوب ديگه پيدا نمي شه . اما چشمتان روز بد نبيند . بد بود و بدتر شد .
فعلا خداروشكر چندتا دي وي دي روي ميزم دارم كه بشه بهشون دل خوش كرد . مثل ( شبح آزادي و بعضي ها داغشو دوست دارند ) اما به سينماي اين روزها اصلا نميشه دلي خوش كرد .
1
هميشه از بچگي دوست داشتيم حدس هايي بزنيم و بعد از اينكه حدسمون درست از آب در ميومد خيلي خوشحال مي شديم . مثلا وقتي تلوزيون مسابقه اي داشت كه جايزه بين ده تا شماره قايم شده بود . از اول برنامه يه عددي مي گفتيم و وقتي آخر برنامه جايزه توي همون عدد بود با اينكه مي دونستيم يك ريال از اون جايزه هم براي ما نيست اما كيف مي كرديم . بزرگتر كه شديم حدس هامون رو تعطيل نكرديم . اما چيزاي جديدتري رو حدس مي زديم .
يادتون مياد حرفي رو كه قبل از انتخابات بهتون زدم ؟ اين اولين باريه كه حدسم درست از آب در مياد اما ازش خوشحال نميشم . برعكس يه بغضي تو گلومه كه مي دونم خيلي ها اين حس رو دقيقا شبيه من دارند . مخصوصا كساني كه اون كليپ رو ديدند . خدايش بيامرزد و روحش شاد . خيلي حرفها دارم كه بزنم . خيلي حرفها ...
اين روزها پناه بردن به شعر هم عالمي دارد
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت دیوانــه ای به دام جنونـم کشـید و رفت
پس کوچـه های قلب مرا جســــتجو نکرد اما مـرا به عمـق درونم کشـید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت
دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت
2
ديروز توي چندين سايت و وبلاگ اين خبر رو خوندم . هميشه بدم ميومد از گفتن و نوشتن مطالب تكراري و كليشه اي . اما اينبار فرق دارد . ميخواهم من هم اين خبر را توي وبلاگم بگذارم . عادت دارم در خبري كه مي شنوم شك كنم . هميشه اينكار را مي كنم . اما دلم نمي آيد در اين خبر شك كنم . آنقدر زيباست كه اگر هم دروغ باشد كه فكر نمي كنم اينچنين باشد هيچ فرقي نمي كند . به قول جواد رهبر نامه ای است که به اشتباه به چارلی چاپلین نسبتش می دهند؛ این اصلا مهم نیست که کی آن را نوشته ، شما بخوانید روزنامه نگاری قدیمی ، مهم این است که همیشه نکته های ساده ولی عمیقی در آن است به خصوص این بخش آن: « تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی، بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای كسی كه معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مكن. قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یک روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی، سعی كن كه فقط یك نفر باشد، به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدایم دوست دارم.».
اين خبر هم براي من حكم همين حرف جواد را داشت . بعد از خواندنش بغضي گلويم را مي گيرد كه شبيه بغضيست كه گفتم . اما شيرين تر از آن است . به هر حال ما عاشق جادوي سينماييم . نيستيم ؟
دختر 10 ساله پس از دیدن انيميشن "بالا" به آسمان رفت
دخترک 10 ساله آمریکایی که آخرین آرزویش پیش از مرگ دیدن انیمیشن "بالا" بود، به لطف مدیران استودیو پیکسار ـ دیسنی به آرزوی خود رسید و از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار مهر، آسوشیتدپرس اعلام کرد کولبی کورتین 10 ساله که به سرطان مبتلا بود و مشتاقانه دوست داشت "بالا" را ببیند، به دلیل ضعف شدید جسمی نمیتوانست به سینما برود. اما به لطف یکی از دوستان خانوادگی که، به مدیران استودیو پیکسار دسترسی داشت، نسخه دی وی دی فیلم را تماشا کرد و همان شب از دنیا رفت.
مادر کولبی میگوید: از دخترم پرسیدم میتواند تا به نمایش درآمدن فیلم منتظر بماند. گفت برای مردن آماده است، اما تا آمدن "بالا" منتظر میماند. وقتی فیلم را دیدم، واقعا هیچ درکی از محتوا و مضمون آن نداشتم. فقط معنی کلمه بالا را میدانستم و قسم میخورم برای من "بالا" یعنی اینکه کولبی قرار است بالا برود، بالا در آسمانها.
کولبی که از سال 2005 به سرطان عروق مبتلا شده بود، ماه آوریل تبلیغات "بالا" را دید و از همان زمان به تماشای این فیلم علاقه نشان داد. اما وضع جسمانی او این اواخر رو به وخامت گذاشت و شرکتی هم که قول داده بود برای بردن کولبی به سالن سینما به او ویلچر برساند، به وعده خود عمل نکرد. بعد هم بیماری او چنان شدت گرفت که نتوانست از خانه بیرون برود.
تماس دوست خانوادگی کورتینها با مدیران دو استودیو پیکسار و دیسنی نتیجه داد و آنها بعد از اطلاع از ماجرا تصمیم گرفتند یک نسخه از دی وی دی فيلم روي پرده خود را به در خانه کولبی کوچولو بفرستند. کارمند پیکسار همراه با "بالا" عروسکهای شخصیتهای کارتون و چند یادگاری دیگر هم از این فیلم برای کودک بیمار آورد.
کولبی به قدری بیمار بود که حتی نمیتوانست چشمان خود را برای دیدن فیلم باز کند و مادر مهربانانه کنار تخت صحنهها را برایش توصیف میکرد. وقتی مادر از دخترش پرسید که آیا فیلم را دوست داشته یا نه، کولبی کوچولو سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. کارمند پیکسار پس از پایان فیلم نسخه دی وی دی "بالا" را با خود برد؛ با چشمهایی پر از اشک.
کولبی کوچولو که به آخرین آرزوی عمر کوتاهش رسیده بود، همان شب در حالی از دنیا رفت که پدر و مادرش بر بالین او حاضر بودند. حالا مهمترین یادگاری کولبی برای پدر و مادر عروسکهایی است که دخترک هنگام دیدن فیلم در دست داشت؛ نشانههایی از آخرین آرزوی برآورده شده او.
"بالا" داستان پیرمردی بدخلاق است که پس از مرگ همسرش تصمیم میگیرد آروزی مشترکشان را برآورد کند. او هزاران بادکنک به سقف خانه خود میبندد و برای دیدن آمریکای جنوبی به آسمان میرود. اما پیرمرد در این سفر تنها نیست و یک بچه شیطان و دوستداشتنی هم او را همراهی میکند.
1
چه حس خوبي بود كه فارغ از جاروجنجال هاي اين روزها نشستم و يك فيلم خوب را ديدم و فيلم هم آنقدر درگير كننده بود كه امان نداد به چيز ديگري جز خود فيلم فكر كنم . خلاصه اين دو ساعت غنيمتي بود براي خودش و اميدوارم بتوانم خيلي كارها كنم و ازش استفاده كنم . اصغر فرهادي چقدر سريع به بلوغ سينمايي رسيد . فاصله چهارشنبه سوري تا درباره الي آنقدر زياد است كه شايد بهترين كارگردانان ايران اين فاصله را بايد با ده فيلم طي كنند .
درباره الي جواب منطقي سوء تفاهمات چندين و چندساله سينماي ايران نسبت به سينماي هنريست . همه گفتند و كليشه است اگر من هم تكرار كنم . اما درباره الي تنها فيلمي بود كه ديدم و آن را در ليست بهترين هاي سينماي جهان قرار مي دهم . اگر خواستيد ببينيدش شك نكنيد با يك شاهكار طرفيد . شك نكنيد از اولين پلان فيلم تا آخرش تكليف كارگردان مشخص است و مي داند دارد چه مي كند .
خيلي كارها دارم با اين فيلم و اين موجي كه در سينما بوجود آمده و تازه به ما رسيده . حتما خبرتان مي كنم .
2
و اينكه همه در جريان هستيد . چرا ديگر گزافه گويي كنم . همين يك بيت شعر كافيست . اميدوارم نكته اش را بگيريد .
خاك غارت پرور بنياد اين ويرانه ايم
هر كه آمد اندكي ما را پريشان كرد و رفت
1
روزهاي آخر سال گذشته كه بحث داغ سينما حول اتفاقات جشنواره فجر و جنجال هاي مطبوعاتي پيرامونش بود ، پرونده اي را در همين خصوص كار كرديم و سعي كرديم قضاوتي بي طرفانه را پيش بكشيم . متاسفانه با تغيير مديريت ها و بالطبع تغييرات ساختاري كه در حوزه هنري شكل گرفت ، مديريت مجله نقد سينما مجبور به تغيير ساختار نشريه از ماهنامه به فصلنامه شد و در اين بين تنها اين پرونده لطمه ديد كه كلي درباره اش كار كرده بوديم و انتظار داشتيم سر وقت چاپ شود .
اما امروز اولين شماره فصلنامه چاپ شد و نگاهي كه به مطالب پرونده انداختم ديدم كه اين موضوع اتفاقا چندان هم بد نشد . وقتي تب اين ماجرا فروكش كرده قطعا پرونده مي تواند به دور از احساسات تاثير خودش را بگذارد . يادداشت خودم در اين پرونده با عنوان سيمرغ هاي بلورين يا كبوتران جلد است كه بد نيست نگاهي بهش بياندازيد .
در همين شماره فصلنامه هم يادداشتي در خصوص شهرام مكري نوشتم كه مروري كوتاه بر شخصيت سينمايي و آثار كوتاه اش است .
2
داستان بيست ثانيه كه لينكش را هم برايتان گذاشتم يادتان هست ؟ در اين شماره هفته نامه ايران دخت چاپ شده كه اون هم بد نيست نگاهي كنيد و دوباره نظرتون رو درباره اش بگوييد . از جواد رهبر عزيز هم تشكر مي كنم كه تو اين مورد خيلي زحمت كشيد و همراهم بود .
1
اين جريانات و شور و شوق اجتماعي كه در اين چند روز بوجود آمده باعث شده بسيار ياد محسن مخملباف را زنده كنم . البته علاقه چنداني به سينمايش مخصوصا سينماي اين روزهايش ندارم . اما معتقدم تنها كسيست كه جامعه ايران را واقعا خوب مي شناسد و مي شود گفت كه سينمايش نبض جامعه است .
اين روزها ما فارغ از هرگونه بحث سياسي در يك لبه تيغي قرار داريم كه هم برايم خوشحال كننده است و هم نگران كننده . بارها و بارها در مطالبم اشاره كرده ام كه سطح سليقه عوام و كوتاه آمدن بيش از حدشان در بلعيدن هرچه كه جلويشان مي گذارند واقعا ناراحت كننده است . باور كنيد نه مي خواهم از كسي طرفداري كنم ، نه حرف هاي ناسيوناليستي بزنم و از وحدت ملي و مشتي بر دهان دشمن زدن چيزي بگويم . اما خوشحالم كه مردم زنده شدند . آرمان خودشان را هرچند ناشيانه اما به هرحال پيدا كردند . هيچ كسي را نمي توانيد پيدا كنيد كه نظر نداشته باشد و اين خيلي اتفاق خوبيست . مهم نيست نظرش چيست . مهم نيست درك و فهم سياسي اش در چه سطوحي قرار دارد . مهم نيست آرمانش ارزان شدن ماست باشد يا آزادي بيان يا يافتن هويت هاي فردي و اجتماعي اش . مهم اينست كه حرفي براي گفتن دارد . اين يعني هرچه جلويش بگذارند نمي بلعد . يا حداقل تنها فايده اش اينست كه با يك مكث يكي دو ثانيه اي مي بلعد .
اما نكته ي ناراحت كننده اش اينجاست . حالا كه مردم براي اولين بار اينقدر پويا شدند و به آرمان هايي كه استثنائا امسال بجاي ساليان قبل كه شعار بودند بسيار دل خوش كرده اند اگر بعد از روي كار آمدن شخص مورد نظرشان به هر دليلي نتوانند آنها را تحقق يافته ببينند مي دانيد چه مي شود ؟ به جايي مي رسيم كه بايد حسرت بخوريم كه كاش هيچ وقت مردم زنده نمي شدند .
وقتي مي بينم به پرايد و پيكان و سوناتا و موتور هوندا و پولسار و وسپا پارچه سبز مي بندند دلم آروم مي گيره كه شخصي پيدا شده كه فقط براي يك كدوم از اين ها نيست . نه فقط براي سوناتا هستش و نه فقط براي وسپا . براي همه هستش . اما خب چه كنم . اين ترس هم دست از سرم بر نمي داره كه اگر ....
2
امروز دو جوان را در پرايدي ديدم كه صداي ضبط ماشينشان را بلند كرده بودند و پرچم سبز در دست گرفته بودند . يكي شان سرش را از ماشين بيرون آورده بود و داد مي زد آزادي بيان .
توي دلم گفتم خب آزادي بيان دار شديم تو چي مي خواي بگي ؟
3
مي ترسم از ده نمكي بگم . اونقدر به اين بنده خدا گير دادم و نوشتم كه چندبار گفتيد بيخيالش بشم . اما يه كوچولو ديگه مي خوام بهش گير بدم . زماني مردم ما خيلي سياسي بودند و خوب از ايدئولوژي سر در مي آورند . اما مسعود خان همان دوره را در فيلمش اينطور نشان داد كه مردم فرق ايدئولوژي و راديولوژي را نمي دانند . تمام درك يك فيلمسازي كه ادعا مي كند آن دوره را به خوبي مي شناسد اين اندازه است . حالا كه ماجراي جامعه ما به اين اندازه پيچيده و عميق شده و ما افرادي مثل مخملباف را ديگر نداريم تكليفمان جيست ؟ بايد عنان كار را به دست اين آقا بسپاريم ؟
4
اما در كودكي قهرمان هايي داشتيم كه وقتي بزرگتر شديم و ظاهرا عاقلتر ، فهميديم كه چندان هم قهرمان هاي درست و حسابي نبودند . ديگر قهرمان هايي نظير شواليه تاريكي ( كه اتفاقا نه خودش را بلكه فيلمش را بسيار دوست دارم ) سر در آورده اند و عقل ما دنياي آنها را بيشتر قبول دارد .
اميدوارم به من نخنديد . اما اين روزها پخش مجدد كارتون فوتباليست ها برايم خيلي جذابيت دارد و هروقت كه بتوانم با همان شور و شوق دوران كودكي يا نوجواني نگاهش مي كنم . سوباسا تنها قهرماني برايم بوده و هست كه واقعا از زماني كه سن و سال كمي داشتم و با او آشنا شدم تا به الان برايم هيچ فرقي نكرده و ذره اي رنگ نباخته . هنوز كامل ترين قهرمانيست كه ديده ام . امروز نبرد بي نظيرش با ميزوشي را جوري نگاه كردم كه انگار هنوز همان پسر بچه سابقم . اما حيف كه ديگر نمي توانم بلافاصله بعد از تمام شدنش توپ پلاستيكي دولايه ام را بردارم و به كوچه بزنم و وقتي در خانه را باز مي كنم مطمئن باشم كه همزمان همه ي دوست هايم با يك توپ از در خانه شان بيرون مي آيند . حيف كه الان وقتي در سالن فوتبال دور هم جمع مي شويم و شروع به بازي كردن مي كنيم ديگر نمي توانم حين بازي آهنگ تيتراژ را با دهانم در بياورم . اما حالا به جايش تا دلتان بخواهد از بد بازي كردن هاي همديگه ايراد مي گيريم و بد و بيراه مي گوييم . يادش بخير اون دوران فكر مي كردم سوباسا فقط قهرمان فوتبال است .
هركاري كردم دستم به قلم نرفت كه نرفت . بهانه اي براي نوشتن پيدا نكردم . حتي چند فيلم خوب كه اخيرا ديده ام هم نتوانست وادارم كند چيزي درباره شان بنويسم . گاهي اينجور مي شوم . اما ديدم چه بهانه اي بهتر از اينكه روز تولد برادرم را بهش تبريك بگويم و ناتواني ام از هديه دادنم را با شعري جبران كنم . آرزو مي كنم هر جاي اين خطوط و عرض هاي جغرافيايي كه هست حالش خوب باشد . واقعا خوب . ( اگرچه آرزو هم مي كنم وقتي يك سال ديگر بزرگتر شد پيش ما باشد . حتي اگر روز تولدش را فراموش كنيم . به هر حال لطفي دارد كه مي دانم و مي داند چقدر با اهميت تر از همه مسائل اين هستي است ) .
با اين شعر سيد علي صالحي عزيز كاري كردم كه نظيرش را با شيطنت هاي عباس كيارستمي با اشعار حافظ و سعدي به ياد داريم . كمي چيدمانش را عوض كردم كه من هم در اين هديه سهمي داشته باشم . تقديم به برادرم
سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
تا یادم نرفته است بنویسم
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
به گمانم باید
برای آرامش مادرم
دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم
دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم وقتی که دور از همگان
بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
آسوده باش ، حالم خوبست
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند
به خدا من کاری نکرده ام
اما
خدا حافظ ...
خدا حافظ پرده نشين محفوظ گريه ها
خدا حافظ عزيز بوسه های معصوم هفت سالگي
خدا حافظ ! خواهر بی دليل رفتن ها
خدا حافظ !
حالا ديدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده اند
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه محرمانه سخن مگوی
يادت نرود گلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !
ديگر سفارشی نيست
تنها ، جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ايوان
خانه می آيند
خدا حافظ !
يادتان مي آيد قول مطلبي درباره يكي از فيلم هاي به شدت مورد علاقه ام (درياي درون) را بهتان داده بودم ؟ اين هم از لينكش .
http://jahan.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-2677.html
مي خواهم يك كتاب فوق العاده خوب بهتان معرفي كنم . اگر نوشتن را جدي دنبال مي كنيد خيلي خوبست كه قواعد آن را هم رعايت كنيد . حتي اگر خواننده متوجه نباشد كجا اشتباه كرديد و كجا كاملا به ادبيات و دستور زبان فارسي پايبند بوديد . بيشتر احترام به سواد شخصي خود آدم است . كتاب مباني درست نويسي اثر دكتر ناصر نيكوبخت كه نشر چشمه آن را چاپ كرده است . اصول ويرايش و ويراستاري در اين كتاب بسيار ساده و روان آموزش داده شده و بسياري از غلط هاي رايج در نوشتن كه ديگر برايمان عادي شده و خودمان متوجه غلط بودن آن نيستيم معرفي شده است .
از اين پس سعي مي كنم هرچند مطلب يكبار ، يك كتاب بدرد بخور بهتان معرفي كنم .
در ابتداي همان يادداشتي كه لينكش را برايتان گذاشته ام شعري از نصرت رحماني نوشتم . چه كنم كه از اين شعر بسيار خوشم آمده و مي خواهم اينجا هم بگذارمش .
در من ، منی بپاست
اما نرفته دلشدهای در عمیق خواب
جدایی چه خیمهای
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشدهای در عمیق خواب
( نصرت رحماني ، مجموعه شعر ميعاد در لجن ، قسمتي شعر اي بي تو من خراب )
سري به اين لينك بزنيد و درباره اين داستان تجربي كوتاه نظرتان را به من بگوييد
http://www.dibache.com/text.asp?cat=5&id=2489
عجب سال سينمايي خوبيست امسال . برخلاف سال پيش كه فيلم ها را به زور مي ديديم . چقدر آدم به اين سينما اميدوار مي شود .
بي پولي را كه متاسفانه قسمت نشد سال پيش در جشنواره تماشايش كنم ، ديروز در سالن نمايش خانه سينما ديدم و عجب تجربه خوبي بود . چه نسل پر انرژي و خلاقي وارد سينمايمان شدند . حميد نعمت الله . شهرام مكري . پرويز شهبازي ، اصغر فرهادي . اگر دقت كنيم در آثار همه اينها ، از عنصري استفاده شده كه در سينمايمان به جز موارد نادري به ستاره سهيل تبديل شده بود . توجه بسيار دقيق به جزييات .
بي پولي واقعا فيلم خوبي بود و قرار نيست اينجا نقدش كنيم . اين پست بيشتر ذوق زدگيم از يك تجربه بي نظير است و به اميد خدا بعد از اكران تمامي اين فيلمها بيشتر درباره اش مي نويسم . اما الالحساب اين را داشته باشيد كه در فيلم هاي زيادي ديده بوديم كه در سكانسي از آن بخنديم و در سكانس ديگري از آن تحت تاثير قرار بگيريم . اما در بي پولي پلاني وجود داشت كه از فرط تاثيرگذاري ، مو بر تن آدم سيخ مي شد و واقعا اگر كمي احساساتي باشيم اشك آدم را در مي آورد و در همان حال آدم نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد . انصافا تا به حال اين حالت را تجربه نكرده بودم . منظورم سكانسيست كه بهرام رادان پنج هزار توماني را از زمين پيدا مي كند و ليلا حاتمي از دستش مي قاپد و ميخواهد به صندوق صدقات بي اندازد و آن كشمكش بي نظير اين دو نفر بر سر اين كار . بي پولي واقعا نمونه ي خوبي براي پيوند دو حوزه ايست كه در سينمايمان به شدت از هم دور شده اند و هركدام براي خود سازي مي زنند . يعني سينماي سرگرم كننده و سينمايي با بار هنري و محتوايي .
باور كنيد بي پولي بيشتر از اخراجي هاي 2 ميخنداند . در اين شك نكنيد و بيشتر از اخراجي هاي 2 با آن همه ايدئولوژي و فكر و ... كه حرفش را مي زنند حرف دارد و اتفاقا حرفهاي خيلي مهمتري هم دارد و برخلاف اخراجي ها اصلا شعار نمي دهد . جالب است كه در جلسه نقد و بررسي فيلم ، تهيه كننده فيلم يعني مرتضي شايسته ( مديرعامل دفتر هدايت فيلم ) بيشتر از خود نعمت الله صحبت كرد و از اين فيلم و آثار قبليش از جمله مادر و جهان پهلوان تختي و ... سخن گفت اما نعمت الله گويي كه قرار نبود دنبال فيلمش هرجا راه بيافتد تا مبادا حرف بي ربطي پشت اثرش بزنند ، بسيار آرام و متين و در حد چند جمله مختصر و مفيد به سوال ها پاسخ مي داد . اين يعني احترام به مخاطب و منتقد . اينكه حرفها زده شده و حالا كمي نوبت گوش كردن است .
علي معلم سالها پيش در نشريه دنياي تصوير در شماره 64 نوشته بود كه اگر قصد ساخت فيلم جنگي داريد ده بار از روي فيلم نجات سرباز رايان ديكته بنويسيد . حالا بايد بگوييم اگر قصد يك فيلم كمدي داريد ، ( آقاي كمال تبريزي و ده نمكي و ... ) ده بار از روي بي پولي بنويسيد .
يادتان مي آيد در مطلبي با عنوان ده نمكي شدن يا مكري بودن در سايت سينماي ما نوشته بودم كه فيلم شهرام مكري خود خود سينماست ؟ حالا بي پولي را هم با همين جمله وصف مي كنم . و مطمئنم كه درباره چند فيلم ديگر امسال هم همين جمله را به كار خواهم برد . در ضمن ، يادمان نرود فقط اخراجي هاي 2 فيلم دوم يك كارگردان نبود . نعمت الله هم فيلم دوم خودش را ساخت . حتي شهرام مكري فيلم اولش بود . كاش كسي پيدا مي شد به مسعود ده نمكي بگويد كه فيلم دوم ساختن دليلي بر ....
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما میداری
چه نازنين كتابيست اين كتاب جديد پرويز دوايي . امشب در سينما ستاره . دوايي آنقدر غرق در خاطرات و نوستالژي هاي بي نظيريست كه واقعا فراموش كرده كه سالهاست كجا و در چه غربتي زندگي مي كند . در مواجهه با اين كتاب آدم حسرت نداشتن نوستالژي نمي خورد چه بسا كه شايد بيش از دوايي غرق در آن باشيم . حسرت بيشتر بابت جنس آنهاست . در جايي از فصل "سرگذشت ما" دوايي مي نويسد :
" بنده اگر راجع به سينماي نحس امروز ( بجز آن استثناء هاي بسيار بسيار معدودش ) بنويسم ، به قول جوانفر " ساطوري " مي نويسم . چه جوري مي شود درباره مردان ايكس يا مردان سياه پوش يا زنان و مزدان خون به پاش " كيل بيل " يك و دو و پنج ، مودبانه نوشت ؟ رابرت ردفورد گفته بود اگر قرار بود كه امروزه روز كار بازيگري را شروع كنم مطلقا جذب سينما نمي شدم ، چون كه در حال حاضر مشكل بتوان در فيلمي ظاهر شد كه آدم درش منفجر نشود . عليرغم كراهتي روز افزون ، چشم اش به چند ثانيه جلوه ي يكي از اين فيلم ها در تلوزيون مي افتد ، از خودش خجالت مي كشد . خدا را شكر كه خوب موقعي از نوشتن درباره فيلم ها كناره گرفتم . نمي دانم تو براي چه نشريه چاپ " خوارج " هفته به هفته درباره فيلم هاي روز چي مي تواني بنويسي؟ در عين حال آدم فكر مي كند بايد اصلا ننوشت و كار نقد و نسيه نويسي را به اين جوانان نورسيده اي واگذار كرد كه به قول ريچارد كورليس ( منتقد تايم ) عاشق همه چيز و هر چيزي هستند كه امروزه ساخته مي شود "
بنده گمان مي كردم دوايي تنها خودش را اينقدر خوب مي شناسد كه هنوز پاي بند تمام سلايق ده سالگي اش هست ، اما حالا فهميدم او نسل من را هم خوب مي شناسد . نسل عاشق همه چيز و هر چيز بهترين تعريفي بود از من و هم نسلان نو قلم من .
دوايي از سينما ستاره و ركس و لاله زار آنچنان پر شور حرف مي زند كه واقعا در عجب مي مانم كه حالا در سال 88 چرا از خيابان وليعصر و ونك و پرديس سينمايي شيك پارك ملت ، آدمهايي اينقدر عاشق در نمي آیند ؟
هرجا هستند تنشان سلامت باد
۲
بعضي فيلمها در زندگي آدم ماحصل دو ديدگاه هستند كه واقعا در صورت برخورد با اين آثار بايد دو دستي بهشان چسبيد و ولشان نكرد . درياي درون براي من همين حكم را دارد . فيلمي كه از نظر سينمايي به شدت برايم قابل احترام هست و از طرف ديگر آنچنان تاثيري بر روح و روانم دارد كه شايد اين تاثير را كمتر پديده اي بتواند بر روي انسان گرد و خاك گرفته امروزي داشته باشد . مطلبي درباره اش نوشتم . اگر تكميل شد حتما لينكش را برايتان مي گذارم .
3
هر مدت يك بار يك شعر ، يك بيت ، يا جمله اي به جانم مي افتد و شب و روزم را مي گيرد . نا خواسته زمزمه اش مي كنم و هر چه سعي مي كنم فراموشش كنم نمي توانم . شعر اين روزهاي من شاه بيت يكي از شعرهاي بي نظير حضرت حافظ است .
رسم عاشق کشی و شيوه ی شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود


