مي كشمت قديمه ، ولي من مي كشمت
كاش رييس مسعود كيميايي به اندازه ي اين ديالوگش خوب بود . بحث اينكه چرا مسعود كيميايي از قيصر به حكم و رييس رسيده خيلي كليشه اي شده . جاي جواد طوسي هم خالي كه اگر صد بار هم پيش بيايد در موردش مي نويسد و صحبت ميكند . اما نه . من از كيميايي سالهاست كه نا اميد شدم . رييس فيلم فاجعه اي بود . همانطور كه حكم و ... بودند . اما اين تجربه ي تلخ ، با يك ديالوگ شاهكار شيرين كاممان كرد .
هيچ وقت دور و بر چراغ نگاري من نپلك . چون هنوز يه چيزايي هست كه قديميه . مي كشمت قديميه ، اما من مي كشمت
اين مطلب نه نقد و نه تحليل و نه هيچ چيز ديگريست . گذارشي كاملا شخصي از تماشاي چند فيلم از سينماي خودمان است .
رييس را براي دومين بار و به مناسبت ورودش به شبكه ي ويدئويي ديدم . ولي باز فرجي حاصل نشد . همان بود كه بود .
اتوبوس شب را براي دومين بار و به مناسبت نمايشش در سينما يك ديدم . فرج حاصل شد . خوب بود . خيلي خوب . بار اول فقط خود فيلم را ديدم . معمولي بود . نه بد بود و نه خوب . اما بار دوم خسروي شكيبايي را با حسرت نگاه ميكردم و بازيش برايم جذابتر از بار اول بود . گرافيك حاكم بر تمام فيلم ، هم برايم قابل احترام بود و هم اميدوار كننده . اميدوار كننده از اين جهت كه مي شود با Z1 سوني همان دوربيني كه هميشه به آن به عنوان دوربين كار راه بنداز نگاه ميكردم چه كارهايي كرد . چند وقت پيش هم متوجه شدم سودربرگ فيلم سولاريس را با XL1 كنون كار كرده . باورش هنوزم برايم سخته .
در مورد آواز گنجشك ها حرفي ندارم كه بزنم .
و اما دعوت .
صحبت از اينكه چرا حاتمي كياي هميشگي سر از اين فيلم در آورده ، به همان اندازه كه در خصوص كيميايي و رسيدنش از قيصر به رييس گفتم كليشه شده . در هر مطلب و نقدي از فيلم دعوت و كلا از سينماي روز ما ، حرف از اين چرا زده شده. من هم قرار نيست چيزي غير از اين بگويم . اما لااقل در اين مورد مايل نيستم حرفي بزنم . به نظرم اگر قرار باشد در خصوص حاتمي كيا چرايي مطرح كرد ، اين چرا بايد بابت فرم و ساختار اين فيلم باشد . اينكه چرا حاتمي كيا بايد چنين فرمي را براي فيلمش مناسب بداند . در جايي خواندم كه فيلم تصادف ساخته ي پل هگيس از فيلمهاي مورد علاقه ي حاتمي كياست . دعوت از تصادف بسيار وام گرفته . اصلا هم ايراد و ضعفي در اين كار وجود ندارد . همانطور كه تصادف از خيلي فيلمهاي قبل از خودش وام گرفته است . اما مشكل اينجاست كه اساسا اين فرم و ساختار مناسب اين فيلم نيست . تصادف فيلميست در خصوص عدم ارتباط انسان ها با قوميت هاي مختلف با هم . يك معضل جهان شمول و غير قابل انكار . به اين دليل هگيس اين فرم را براي فيلمش انتخاب كرد . فرمي كه بتواند تم ، داستان و هر چيز ديگري كه ميخواهد را در آن جاي دهد . فرمي كه با تعدد محور هاي داستاني نشان از جدي و همگاني بودن مسئله ميكند . اما در دعوت انصافا اينگونه نيست . سقط جنين شايد يك مشكل بزرگ باشد . گناه باشد . قتل باشد . هر چيز ديگري باشد . اما اين را مطمئنم كه در كشور من سقط جنين بحران نيست كه حاتمي كيا با پنج اپيزود خواسته به اون بپردازد . حاتمي كيا مي توانست هر كدام از اين اپيزود ها را كه پتانسيل تبديل شدن به يك فيلم كامل را داشت را محور قرار داده و اون رو بسط و گسترش بدهد . مي توانست اپيزود باردار شدن گوهر خير انديش را مستقلا گسترش دهد . اما اينكه او اين داستان را يك اپيزود از فيلمش قرار ميدهد و در فرم خودش ميگنجاند ، گويي مشكل باردار شدن زنان مسن در كشور يك معضل جديست . در صورتي كه اينطور نيست . كاش حاتمي كيا در خصوص فرم فيلمش كمي به دور از هيجانات جاري در سينماي مدرن تصميم گيري ميكرد . البته در سينما بايدي وجود ندارد و من هم در اين چند خط از بايد زياد استفاده كردم . حاتمي كيا در خصوص فيلم و فيلمهايش مختار است و اين نكات كاملا نظرات شخصيست . اما حداقل اين انتظار از حاتمي كيا مي رفت كه اگر هم دوست دارد از تفكرات ايدئولوژيك خودش هم فاصله بگيرد و پا به وادي غريبي بگذارد اين كار را درست انجام دهد . اگر قرار نيست كارگرداني فراتر از آژانس شيشه اي انجام گيرد لا اقل در قد و قواره ي همان باشد . او در آژانس ، به دور از تمام جار و جنجال هاي متني و فرا متني كه در اثرش بود ، نقطه ي عطف كارگرداني در سينماي ايران را رقم زد . پس ديدن فيلمي از او كه بيشتر در حد يك تله فيلم بود كمي رنج آور است .
نكته ي قابل توجهي كه بايد از آن به عنوان نكته ي فوق العاده مثبت فيلم اشاره كرد اينست كه ريتم و ضرب آهنگ فيلم مدام رو به حساس و جدي تر شدن پيش مي رود . هر چه از ابتداي فيلم وارد اپيزود بعدي مي شويم و فيلم پيش مي رود ، لحن كمدي فيلم ( به خصوص در اپزود دوم ) رو به جدي ، تلخ و بحراني ترشدن پيش مي رود . تمام تعليق اپيزود اول شايد در يك صحنه باشد كه مهناز افشار از پشت تپه ي برفي همراه شريفي نيا بيرون نمي ايد . در اپيزود دوم دليل اضطراب بيننده حول شخصيت پير زن است كه معلوم نيست چه فكري در سرش است . اما در اپيزود گوهر خير انديش واقعا بيننده در ذهنش كل داستان را يك اتفاق خيلي خيلي بد تلقي ميكند و اضطرابش بابت يك صحنه نيست . خود ماجراي باردار شدن يك زن كه سن و سالي ازش گذشته و در حال نوه دار شدن است به اندازه ي هزار صحنه ضربان قلب بيننده را بالا مي برد .
در ضمن موسيقي عليقلي مثل اكثر كارهايش خوب بود . در اپيزود آخر احساس كردم عليقلي از موسيقي فيلم دشت گريان اثر آهنگساز معروف Eleni Caraindrou اقتباس كرده و البته اين كار را به خوبي انجام داده است .
اما از كنعان خوشم آمد . پر ايراد بود . تدوين و ريتم بدي داشت . شروع خوبش به پايان بدي رسيد و چنديدن و چند مورد ديگر . اما فيلم خوبي بود . قبول دارم كه ماني حقيقي بعضي از صحنه ها را خوب از آب در نياورده بود . اما انصافا در بعضي از آن ها قيامتي به پا كرد . صحنه اي است كه ترانه عليدوستي ، عصباني از مطب دكتر به همراه افسانه بايگان بيرون مي آيد و سوار ماشينش مي شود . خيابان يك طرفه است و باريك . وانت نيساني شاخ به شاخ جلوي ماشينش سبز مي شود و قصد دنده عقب رفتن هم ندارد . عليدوستي بر سر حقش مي ماند و عقب نميرود . اما نيسان مدام بوق ميزد و مردم هم به او ميگويند كه تو بايد عقب بروي . او قبول نميكند و عنوان ميكند كه خيابان يك طرفه است و نيسان حق نداشت كه وارد شود . اما با اسرار افسانه بايگان راضي مي شود . مستاصل دست به پشت صندلي ميگذارد و سرش را بر ميگرداند و دنده عقب مي رود . هنگام برگشتن سر عليدوستي به طرف شيشه ي عقب ماشين ، حقيقي از نماي نيمرخ او كات ميزند به نماي بسته ي او از روبرو . چشمان عليدوستي حين دنده عقب رفتن ، پر از اشك مي شود . اين حس استيصال و خراب شدن دنيا بر سر آدم ، با بازي فوق العاده ترانه عليدوستي و كارگرداني و كات هنرمندانه ي او امكان نداشت بهتر از اين به تصوير كشيده شود . انصافا از بهترين صحنه هايي بود كه در سينماي ايران ديده بودم . همين يك صحنه براي دوست داشتن يك فيلم كافيست . در ضمن موسيقي فيلم شاهكار بود .
اين دومين تجربه ي همكاري ماني حقيقي و اصغر فرهادي است . فيلمنامه از داستان كوتاهي از آليس مونرو اقتباس شده كه چندي پيش شنيدم كه ترانه عليدوستي آن را ترجمه كرده و بزودي چاپ خواهد شد .قبل از تماشاي فيلم انتظار ديدن فيلمي با اين سبك و سياق را داشتم . فيلمي كه بسياري از فاكتور هاي چهارشنبه سوري را در خود دارد . در اين روز ها كه فيلم هاي به ظاهر بزرگ روي پرده ، همه مشكل هاي اساسي دارن ، نبايد انتظار داشت كه اين فيلم يك استثنا باشد . كنعان در فصول پاياني خودش شديدا مشكل فيلمنامه و كارگرداني دارد . اما اگر بنا به قياس باشد هم بايد از كنعان به عنوان يك فيلم خوب ياد كرد .
يكي از نكاتي كه نبايد از آن غافل ماند بحث نماد ها و ريزه كاري هاييست كه هم خوب و هم بد در فيلم به وفور يافت مي شود. در نگاه اول اين نكات ريز لابه لاي جريان فيلم هستند . اما اينطور نيست . اين جريان كلي فيلم است كه بر محور اين نكات سيلان دارد . داستان فيلم آنقدر از داستان يوسف و يعقوب وام نگرفته كه بتوان آن را آركي تايپ بنانيم . اما در فيلم ارجاعات بسياري به آن مي شود كه از اين بابت به شخصه سر ذوق آمدم . پاره شدن مانتوي مينا ، خواب ، بازگشت به موطن ، تصادف با گاو و ...
كابوس ديده ام ، بخدا سخت تشنه ام شايد گذر كني تو ز كنعان خواب من
(شاعر : رضا كاظمي )
