در شهريور سال 86 و در شماره ي 366 ماهنامه فيلم ، ايرج كريمي مقاله اي چهار صفحه اي در باب تصوير هاي مرگ در سينما منتشر كرد كه به نظر من از بهترين مقالاتي بود كه در اين چند سال اخير منتشر شده بود و نيز از مقالاتي بود كه هيچ گاه آنطور كه بايد و شايد مورد توجه و دقت قرار نگرفت . چرايش را نميدانم .
چكيده اي از آن :
" مرگ در سينما يك تابو است . مي پرسيد پس اين همه تصوير مرگ در تاريخ سينما چيست ؟ پاسخ ساده اش اين است كه همه ، تغريبا همه ، تصوير هاي فرهنگي و انساني شده ي مرگ اند . دكتر ژيواگو ( ديويد لين 1965 ) در پي خاك سپاري مادر يوري ژيواگوي خردسال ، خانواده اي كه سرپرستي يوري را به عهده گرفته او را با خود به خانه مي برند . همان شب آواي باد و صداي اصابت شاخه هاي خشك بي برگ زمستاني بر شيشه ي پنجره يوري را در رخت خواب متوجه خود مي كند . يوري به منظره ي پنجره و شبي كه در پرتوي آبي رنگ از سرما لبريز است زل مي زند . حالا به نماي نامنتظره اي از كلوز آپ مادر مرده اش در گور كات مي شود . آرام ، خاموش ، بي خبر از توقان . چرا اين كات شاعرانه هم چنان از لحاظ كمي در جريان سينما استثنا باقي مانده ؟ چرا از آن تقليد و به هر شكل خلاقانه يا غير خلاقانه اي تكرارش نكرده اند ؟ در عوض اسلوموشني كه صورت خيالي شخصي شده ي پكين پا از فرآيند مردن بود ، تا تماشاگر دلش بخواهد در سينما تقليد و تكرار شده است . انگار چيزي از حس نيستي محض در ساعت بي عقربه ي برگمان در سكانس روياي مشهور پروفسور از مرگ خودش در توت فرنگي هاي وحشي ( 1957) اولين تماشاگرانش را تحت تاثير قرار داده باشد . اما با اين كه ساعت بي عقربه مصون از تكرار نمانده ، هنوز هم گويا تصوير برگمان در اين فيلم تماشاگرش را تكان مي دهد . و دليل آن به روشني پرداخت برگمان از آن است و فضا سازي صوتي و تصويري اي كه ساعت شوم و بلند آوازه را در دل آن نشانده است .
در نيستي درد هم نيست و درد اصلا سنخيتي با نيستي ندارد . اما تصوير جان دادن وارياسيون هاي بي شمار و رنگارنگ جذابي در سينما داشته است . من عمدا دنبال تعبير تلطيف شده تري از جان دادن نگشتم اما اين فرآيند در سينما با غنايي كه شايد فقط تصوير هاي عشق با آن قابل مقايسه باشد به شعر و لطافت و فرهنگ و اخلاق برگزار شده است . تاريخ سينما از نظر تصوير اين فرآيند چندان غني ست كه ميتوان بي نياز به هيچ جرات و شهامتي گفت كه در سينما تصوير جان دادن عملا جانشين تصوير مرگ شده حتي در نمونه هايي كه پرسوناژي در قصه مي ميرد . لينو ونتورا و آلن دلون در حادثه جويان ( روبر انريكو 1966 ) دو دوست ماجرا جويند كه دختر جوان مجسمه سازي به نام لتريشيا را شريك ماجراي خود در راه جست و جوي يك گنج مي كنند . آنان گنج را مي ربايند ولي لتريشيا كشته مي شود . هر دو عشق خاموش و اعلام نشده اي به او داشتند . نزديك به پايان فيلم كه دلون به ضرب گلوله ي مهاجمان از پا درآمده ، دو دوست هنوز اين فرصت را در يك قدمي مرگ دارند كه صحبت آن عشق اعلام نشده را علني و آن را به همديگر تعارف يا تقديم كنند . ونتورا : لتريشيا به من گفت كه چقدر تو رو دوست داره . دلون : اي دروغ گوي كثيف . و دلون در حالي كه مي خندد مي ميرد .
يا بلموندو در بزنگاه مرگ در پايان از نفس افتاده ( ژان لوك گدار ، 1959 ) البته دشنامي بار دوست دختر آمريكايي اش مي كند كه او را به پليس لو داده ، اما چيزي كه از تصوير جان دادنش در خاطر مي ماند ادايي ست كه براي دختر در مي آورد . تقريبا همه ي نمونه هايي كه تا كنون از تصوير مرگ در سينما مورد توجه قرار داديم در پايان فيلم ، پايان كار ، و مهم تر از همه در پايان قصه ميگذرند . اما در حالي كه ظاهرا پايان كار جلوه مي كند عملا بر آنچه كه تاكنون گذشته است پرتو روشن گر و معنا بخشي مي تابانند .
بنابر اين مي شود اين نتيجه را گرفت كه مرگ محض ، مرگ فرهنگي شده ،انساني شده ، جز ناگهان مرگ نيست . و بر همين قياس نيستي يعني ناگهان نيستي . "
مقاله آن قدر كامل است كه جاي حرف و حديثي باقي نميگذارد . اما جاي اشاره به فيلم فاني و الكساندر ( اينگمار برگمان ) در اين مقاله خاليست كه به نظر من كامل ترين تصوير مرگ در سينماست .
پيراهنش فقط دو دكمه داشت
براي مرگ
چه تفاوت داشت
كه پيراهنش انبوه از دكمه باشد
چنان غرق بود كه دعوت ما را به شمام نشنيد
طلب صبحانه كرد
شب بود
نمي دانست كه شب است
" احمد رضا احمدي "
