تبليغاتX
پنهان
روزنوشت هاي سينمايي


1

روز آخر سال هشتاد و هفت ، سال جديد را تبريك گفتم و امروز ، يعني پانزده روز بعد از تحويل سال ، باز هم تبريك مي گويم و اميدوارم سال خوبي را داشته باشيد .

2

در شماره جديد ماهنامه فيلم كه ويژه نوروز است ، احمدرضا احمدي دوست داشتني چند خاطره تعريف كرده كه بيش از حد برايم جالب بود و سراپا مجذوبم كرد . تمامي 38 اتفاق شيرين و دلنشين بودند . چند تايشان را اينجا مي نويسم .

اتفاق 23 : خانه من و مسعود كيميايي و پرويز دوايي در خيابان ايران بود و اتوبوس خط 8 از اين خيابان عبور مي كرد . پرويز مي گفت يك شب در ميدان توپخانه سوار اتوبوس شدم ، برف بود و سرما ، مسافران در انتظار راننده بودند كه در قهوه خانه مشغول خوردن چاي بود . مسافران از انتظار خسته شده بودند و سرما بود . يكي از مسافران اتوبوس را راه انداخت ، هفت ايستگاه كه رفتيم رسيديم به سه راه امين حضور ، آن مسافر گفت : منزل من اينجاست ، بقيه راه را آقايان براي خودشان يك فكري بكنند . و از اتوبوس پياده شد .

اتفاق 26 : مي گويند خسرو خسروشاهي دوبلور با يك وانت تصادف مي كند ، صاحب وانت بيرون مي آيد و نزاع آغاز مي شود . صاحب وانت به خسروشاهي مي گويد رانندگي كه بلد نيستي ، اداي حرف زدن آلن دلون را هم در مي آوري ؟

اتفاق 27 : بهمن فرمان آرا هنگامي در هتلي در پاريس به وان حمام مي رود ، از وان پر آب فقط دو استكان چاي خوري آب در وان مي ماند .

اتفاق 30 : در زمان جواني ما ، سعيد نفيسي براي همه ي كتاب ها مقدمه مي نوشت . مي گفتند نفيسي حتي كتاب ها را هم نمي خواند . يك بار بيضايي به من گفت : احمدرضا ، بيا كتابي چاپ كنيم روي جلد بنويسيم بدون مقدمه اي از سعيد نفيسي .

اتفاق 33 : پرويز دوايي مي گفت در محله ما يك الكتريكي بود كه برق نداشت ، لامپ كه مي خريديم مي گفت لامپ را در خانه روشن كنيد ، مرا هم در جريان بگذاريد .

3

اين روز ها به اين نتيجه رسيدم كه واقعا فيلم خوب نسبيست . يعني اگر اين روزها آشنايي منو در مترو ببيند و بگويد : اخراجي هاي 2 را ديدي ؟ ميگن خيلي فيلم توپيه .

در جوابش ميگم : آره . حتما برو ببين . خيلي حال مي كني

4

وقتي همه خوابيم را دوباره ديدم . چقدر بد بود . بدتر هم شد . به قول يك دوستي ، وقتي همه خوابيم همه چيزش عاليست ، دكوپاژ استثنايي ، بازي هاي مناسب . تدوين و ريتم و ... . اما فيلم بديست . راست مي گفت . فيلم بسيار بديست .

مي گويند اورسن ولز هميشه فكر مي كرده كسي در تعقيبش است . تاثيرش هم در نشاني از شر كاملا مشهود است . نميدانم اين را چه كسي گفته ، اما اگر مي دانستم كيست بيضايي را به او معرفي مي كردم تا اورسن ولز را بيخيال شود .

5

تصميم گرفته ام پاسخ كامنت ها را در خود صفحه نظرات بدهم . پس اگر نظر يا سوالي داريد ، يا بحثي را پيش مي كشيد ، حتما سر بزنيد و جوابش را زير كامنتتان بخوانيد .

6

. اين پست را تقديم به برادرم و همسرش مي كنم كه اين روز ها در غربت به سر مي برند . از احمدرضا احمدي يادي كرديم ، پس چه خوب است شعري هم از او بگذارم .


چرا مرا

با ظرف هاي شكسته مقايسه مي كني

من كه هنوز مي توانم تو را صدا كنم

من كه هنوز برگ زرد را نشانه ي پاييز مي دانم

تنها گاهي از نا اميدي

با افسوس آهي مي كشم

سپس پنجره را در سرما مي بندم

هنوز تفاوت ميوه هاي تابستاني و زمستاني را مي دانم

همانطور كه ميان اتاق ايستاده بودم

سال تحويل شد

دو سه پرنده به سرعت پر زدند

سپس در افق گم شدند

سپس پيري من و تو آغاز شد

( مجموعه شعر ساعت ده صبح بود )




نوشته شده توسط ح.گ در ساعت 23:55 | لینک  |