1
هميشه از بچگي دوست داشتيم حدس هايي بزنيم و بعد از اينكه حدسمون درست از آب در ميومد خيلي خوشحال مي شديم . مثلا وقتي تلوزيون مسابقه اي داشت كه جايزه بين ده تا شماره قايم شده بود . از اول برنامه يه عددي مي گفتيم و وقتي آخر برنامه جايزه توي همون عدد بود با اينكه مي دونستيم يك ريال از اون جايزه هم براي ما نيست اما كيف مي كرديم . بزرگتر كه شديم حدس هامون رو تعطيل نكرديم . اما چيزاي جديدتري رو حدس مي زديم .
يادتون مياد حرفي رو كه قبل از انتخابات بهتون زدم ؟ اين اولين باريه كه حدسم درست از آب در مياد اما ازش خوشحال نميشم . برعكس يه بغضي تو گلومه كه مي دونم خيلي ها اين حس رو دقيقا شبيه من دارند . مخصوصا كساني كه اون كليپ رو ديدند . خدايش بيامرزد و روحش شاد . خيلي حرفها دارم كه بزنم . خيلي حرفها ...
اين روزها پناه بردن به شعر هم عالمي دارد
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت دیوانــه ای به دام جنونـم کشـید و رفت
پس کوچـه های قلب مرا جســــتجو نکرد اما مـرا به عمـق درونم کشـید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت
دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت
2
ديروز توي چندين سايت و وبلاگ اين خبر رو خوندم . هميشه بدم ميومد از گفتن و نوشتن مطالب تكراري و كليشه اي . اما اينبار فرق دارد . ميخواهم من هم اين خبر را توي وبلاگم بگذارم . عادت دارم در خبري كه مي شنوم شك كنم . هميشه اينكار را مي كنم . اما دلم نمي آيد در اين خبر شك كنم . آنقدر زيباست كه اگر هم دروغ باشد كه فكر نمي كنم اينچنين باشد هيچ فرقي نمي كند . به قول جواد رهبر نامه ای است که به اشتباه به چارلی چاپلین نسبتش می دهند؛ این اصلا مهم نیست که کی آن را نوشته ، شما بخوانید روزنامه نگاری قدیمی ، مهم این است که همیشه نکته های ساده ولی عمیقی در آن است به خصوص این بخش آن: « تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی، بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای كسی كه معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مكن. قلبت را خالی نگه دار، اگر هم یک روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی، سعی كن كه فقط یك نفر باشد، به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدایم دوست دارم.».
اين خبر هم براي من حكم همين حرف جواد را داشت . بعد از خواندنش بغضي گلويم را مي گيرد كه شبيه بغضيست كه گفتم . اما شيرين تر از آن است . به هر حال ما عاشق جادوي سينماييم . نيستيم ؟
دختر 10 ساله پس از دیدن انيميشن "بالا" به آسمان رفت
دخترک 10 ساله آمریکایی که آخرین آرزویش پیش از مرگ دیدن انیمیشن "بالا" بود، به لطف مدیران استودیو پیکسار ـ دیسنی به آرزوی خود رسید و از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار مهر، آسوشیتدپرس اعلام کرد کولبی کورتین 10 ساله که به سرطان مبتلا بود و مشتاقانه دوست داشت "بالا" را ببیند، به دلیل ضعف شدید جسمی نمیتوانست به سینما برود. اما به لطف یکی از دوستان خانوادگی که، به مدیران استودیو پیکسار دسترسی داشت، نسخه دی وی دی فیلم را تماشا کرد و همان شب از دنیا رفت.
مادر کولبی میگوید: از دخترم پرسیدم میتواند تا به نمایش درآمدن فیلم منتظر بماند. گفت برای مردن آماده است، اما تا آمدن "بالا" منتظر میماند. وقتی فیلم را دیدم، واقعا هیچ درکی از محتوا و مضمون آن نداشتم. فقط معنی کلمه بالا را میدانستم و قسم میخورم برای من "بالا" یعنی اینکه کولبی قرار است بالا برود، بالا در آسمانها.
کولبی که از سال 2005 به سرطان عروق مبتلا شده بود، ماه آوریل تبلیغات "بالا" را دید و از همان زمان به تماشای این فیلم علاقه نشان داد. اما وضع جسمانی او این اواخر رو به وخامت گذاشت و شرکتی هم که قول داده بود برای بردن کولبی به سالن سینما به او ویلچر برساند، به وعده خود عمل نکرد. بعد هم بیماری او چنان شدت گرفت که نتوانست از خانه بیرون برود.
تماس دوست خانوادگی کورتینها با مدیران دو استودیو پیکسار و دیسنی نتیجه داد و آنها بعد از اطلاع از ماجرا تصمیم گرفتند یک نسخه از دی وی دی فيلم روي پرده خود را به در خانه کولبی کوچولو بفرستند. کارمند پیکسار همراه با "بالا" عروسکهای شخصیتهای کارتون و چند یادگاری دیگر هم از این فیلم برای کودک بیمار آورد.
کولبی به قدری بیمار بود که حتی نمیتوانست چشمان خود را برای دیدن فیلم باز کند و مادر مهربانانه کنار تخت صحنهها را برایش توصیف میکرد. وقتی مادر از دخترش پرسید که آیا فیلم را دوست داشته یا نه، کولبی کوچولو سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. کارمند پیکسار پس از پایان فیلم نسخه دی وی دی "بالا" را با خود برد؛ با چشمهایی پر از اشک.
کولبی کوچولو که به آخرین آرزوی عمر کوتاهش رسیده بود، همان شب در حالی از دنیا رفت که پدر و مادرش بر بالین او حاضر بودند. حالا مهمترین یادگاری کولبی برای پدر و مادر عروسکهایی است که دخترک هنگام دیدن فیلم در دست داشت؛ نشانههایی از آخرین آرزوی برآورده شده او.
"بالا" داستان پیرمردی بدخلاق است که پس از مرگ همسرش تصمیم میگیرد آروزی مشترکشان را برآورد کند. او هزاران بادکنک به سقف خانه خود میبندد و برای دیدن آمریکای جنوبی به آسمان میرود. اما پیرمرد در این سفر تنها نیست و یک بچه شیطان و دوستداشتنی هم او را همراهی میکند.