1
از اين پس مي خواهم عكس هم در وبلاگ بگذارم . نمي دونم چرا تا حالا با خودم لج كرده بودم و نمي دونم چرا الان اين طلسم شكسته شد .. دوست دارم تمام قاب ها و عكس هاي فيلم شون پن را بگذارم . به دل طبيعت وحشي . تك تك عكس ها و پوستر هايش را دوست دارم . دليلش شايد چيزي باشد كه ديشب ديدم و در پاراگراف 2 توضيحش مي دهم . حيف كه نمي شود همشان را گذاشت . فعلا با همين يكي زندگي كنيم ...

2
دوست دارم همه اينهايي كه تعريف مي كنم را در ذهنتان به شكل دقيقي مجسم كنيد . واقعا مهم است و مي خواهم شما هم به اين درك برسيد .
ديشب در مترو بودم . حدود ساعت ده شب بود و جاي نشستن هم نبود . مردي آمد حدودا پنجاه ساله و از قامتش بر مي آمد كه حسابي خسته است . به دري كه هميشه بسته است تكيه داد و نشست روي زمين . لباس نگهباني تنش بود . نمي دانم نگهبان كارخانه ، ساختمان يا هر جاي ديگري بود ، فرقي هم نمي كند . لباس هاي مندرس و تا حدودي دوده گرفته اي هم به تن داشت . به محض اينكه نشست پاهايش را از كفش در آورد و روي زمين گذاشت . سرش را روي بازويش گذاشت و خيره به در روبرو نگاه مي كرد . حدود پنج شش ايستگاه همسفر بوديم و من لحظه اي را نديدم كه اين آدم لبخند از روي لبانش برود . مدام لبخندي به لب داشت . اوايل محو تماشايش شدم و گمان مي كردم به موضوع خنده دار يا پيشامد جالبي فكر مي كند كه به اين شكل تبسم دارد . اما همان لحظه ديدم كه مرد روي بازوي خودش خوابش گرفت و لبخند به همان شكل روي چهره اش باقي ماند . و من ماندم و يك دنيا سوال بي جواب . كه اين آدم كه احتمالا قرارست تا آخرين ايستگاه مترو به قعر اين شهر برود ، كه قرارست ساعت يازده به خانه اش برسد و فردا صبح ساعت شش باز هم سر كار برود ، كه اصلا آيا خانه اي هست كه به آنجا برود يا نه ؟ ، كه واقعا حدس زدن درآمدش چندان كار دشواري نيست ، چه چيزي باعث مي شود تبسم از لبانش نرود؟
و حقيقتا فهميدم كه زندگي يعني رسيدن به اين لحظه . و مطمئن باشيد رسيدن به اين لحظه را هيچ كتابي با پيدا كردن پنيرها و قورت دادن غورباقه هايشان نمي توانند به ما ياد بدهند . هيچ كلاس و سمينار موفقيت و شادي اين چنين معلمي ندارد . و تنها جامعه است كه اين همه معلم دارد . به طوري كه زندگي را مي شود حتي در ايستگاه آخرش هم ديد .
