تبليغاتX
پنهان - امشب در پرديس سينمايي ملت
روزنوشت هاي سينمايي

 

چه نازنين كتابيست اين كتاب جديد پرويز دوايي . امشب در سينما ستاره . دوايي آنقدر غرق در خاطرات و نوستالژي هاي بي نظيريست كه واقعا فراموش كرده كه سالهاست كجا و در چه غربتي زندگي مي كند . در مواجهه با اين كتاب آدم حسرت نداشتن نوستالژي نمي خورد چه بسا كه شايد بيش از دوايي غرق در آن باشيم . حسرت بيشتر بابت جنس آنهاست . در جايي از فصل "سرگذشت ما" دوايي مي نويسد : 

" بنده اگر راجع به سينماي نحس امروز ( بجز آن استثناء هاي بسيار بسيار معدودش ) بنويسم ، به قول جوانفر " ساطوري " مي نويسم . چه جوري مي شود درباره مردان ايكس يا مردان سياه پوش يا زنان و مزدان خون به پاش " كيل بيل " يك و دو و پنج ، مودبانه نوشت ؟ رابرت ردفورد گفته بود اگر قرار بود كه امروزه روز كار بازيگري را شروع كنم مطلقا جذب سينما نمي شدم ، چون كه در حال حاضر مشكل بتوان در فيلمي ظاهر شد كه آدم درش منفجر نشود . عليرغم كراهتي روز افزون ، چشم اش به چند ثانيه جلوه ي يكي از اين فيلم ها در تلوزيون مي افتد ، از خودش خجالت مي كشد . خدا را شكر كه خوب موقعي از نوشتن درباره فيلم ها كناره گرفتم . نمي دانم تو براي چه نشريه چاپ " خوارج " هفته به هفته درباره فيلم هاي روز چي مي تواني بنويسي‌؟ در عين حال آدم فكر مي كند بايد اصلا ننوشت و كار نقد و نسيه نويسي را به اين جوانان نورسيده اي واگذار كرد كه به قول ريچارد كورليس ( منتقد تايم ) عاشق همه چيز و هر چيزي هستند كه امروزه ساخته مي شود "

 بنده گمان مي كردم دوايي تنها خودش را اينقدر خوب  مي شناسد كه هنوز پاي بند تمام سلايق ده سالگي اش  هست ، اما حالا فهميدم او نسل من را هم خوب مي شناسد . نسل عاشق همه چيز و هر چيز بهترين تعريفي بود از من و هم نسلان نو قلم من .

دوايي از سينما ستاره و ركس و لاله زار آنچنان پر شور حرف مي زند كه واقعا در عجب مي مانم كه حالا در سال 88 چرا از خيابان وليعصر و ونك و پرديس سينمايي شيك پارك ملت ، آدمهايي اينقدر عاشق در نمي آیند ؟

 هرجا هستند تنشان سلامت باد

۲

بعضي فيلمها در زندگي آدم ماحصل دو ديدگاه هستند كه واقعا در صورت برخورد با اين آثار بايد دو دستي بهشان چسبيد و ولشان نكرد . درياي درون براي من همين حكم را دارد . فيلمي كه از نظر سينمايي به شدت برايم قابل احترام هست و از طرف ديگر آنچنان تاثيري بر روح و روانم دارد كه شايد اين تاثير را كمتر پديده اي بتواند بر روي انسان گرد و خاك گرفته امروزي داشته باشد . مطلبي درباره اش نوشتم . اگر تكميل شد حتما لينكش را برايتان مي گذارم .  

3

هر مدت يك بار يك شعر ، يك بيت ، يا جمله اي به جانم مي افتد و شب و روزم را مي گيرد . نا خواسته زمزمه اش مي كنم و هر چه سعي مي كنم فراموشش كنم نمي توانم . شعر اين روزهاي من شاه بيت يكي از شعرهاي بي نظير حضرت حافظ است .

 

 رسم عاشق کشی و شيوه ی شهر آشوبی      جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

 

 

 

نوشته شده توسط ح.گ در ساعت 21:36 | لینک  |